آدم خونه به دوش

دو شعر برای هادی
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
 

این روزها برای بعضی ها روز های خوبیست و برای بعضی نه.

بر سنگ مزار دوستم نوشته بود:

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد - - - گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق - - - مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

دلم براش تنگ شد. این دو شعر به دوستم هادی:

«یک»

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد - - - گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
در آستان جهان شما گریسته ام - - - شروع خنده عزیزان، در آسمان باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق و فقان - - - مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
نباش غمزده و غصه ام مخور مادر - - - ببین که وصل خدایم چو آشیان باشد
امید و حسرت دنیا به دل ندارم من - - - سرای آخرتم عیش جاودان باشد


«دو»

دلتنگی من معنی انکار سحر نیست - - - درد از عدم باور دنیای دگر نیست
یاد تو چنان می کشد آثار امیدم - - - کز یاد وصال تو به دل هیچ خبر نیست
این حال من از یاد نبودیست که همتا - - - در خنده ی ابرو و لبش هیچ نفر نیست
هر کس که کمی از غم من دید به چشمش - - - فهمیده چرا داغ تو در حال گذر نیست
ای کاش که روزی برسد با تو بمانم - - - تا وصل تو از مرگ جهان هیچ هذر نیست