آدم خونه به دوش

زخمی از عشق در غربت ۲
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤
 

(ادامه‌ی داستان پايين) تا اونجا رسيده بوديم که اريکا روز سومی که براش راجع به مرگ حرف زدم چيزی گفت که من از حال رفتم. ماجرا از اين قرار بود که من بهش گفتم: چرا اينقدر دوستداری که از مرگ حرف بزنم؟ و جمله‌ی اون اين بود:because I got canser...blood canser (چون من سرطان دارم... سرطا خون)... زياد داستان رو طولانی نكنم، با هزار بدبختی بعد از مدتی خودم رو به آمريكا رسوندم، با كلی سختی خودم رو به محل زندگی اون رسوندم. مامانش من رو شناخت و من رو به بيمارستان رسوند.وقتی رسيدم اونجا با دختری با چهره‌ی زرد... رنگ به لباش نداشت... خسته و مريض. وارد اتاق كه شدم نور شادی تو چشمای عسلی قشنگش درخشيد. سلام نكرد،هيچی نگفت جز اينكه چشماش رو بست و سرش رو تا حدی كج كرد و اين اولين باری بود كه لبام روی لبای يك آدم می‌لغزيد و لذت‌بخش‌ترين مسئله اين تود كه اون لبها لبهای معشوقم بود... معشوقی كه تا به حال هرگز لمسش نكرده بودم. در آغوش گرفته بودمش و بو می‌كشيدمش.اون و من با هم از شادی و غم اشك می‌ريختيم و هيچ كدوم حاضر نبوديم همديگه رو رها كنيم. از اون روز من اونجا موندم. هر روز براش كتاب داستان می‌خوندم. گاهی آهنگ لاو استوری (love story)  و گاهی هم (Ican`t tell you why) از گروه ايگلز رو می‌خوندم.هر روز شادی‌های ما به خاطر باهم بودنمون بيشتر می‌شد. يه روز پزشكا كه ديگه از معالجه‌ش نا اميد شده بودند دستگاههايی رو كه بهش وصل بود رو ازش جدا كردن و گفتن كه اين مدت باقی مونده از عمرش، بهتره راحت باشه. در تمام طول اين مدت من شب و روز كنارش نماز می‌خوندم و دعا می‌كردم و اون هر روز بيشتر راجع به اسلام از من می‌پرسيد. يك روز تولد يكی از بچه‌های بستری در بخش كودكان بيمارستان بود و من و اون هم در ون مهمونی شركت كرديم. من برای بچه‌ها با پيانو آهنگ تولدت مبارك رو زدم. بعد با بچه‌ها بازی كردم و اريكا هم برای دسته‌ای از بچه‌ها قصه می‌گفت. اين رفت و اومد ما تو بخش كودكان ادامه داشت. بچه‌های تو بخش به من می گفتن عمو آريو (uncle aryo) و به اريكا می‌گفتن خاله اريكا ( aunt ericka). هر وقت من و اون تنها بوديم براش از شاملو، فروغ، نيما، سهراب و مصدق هر چی كه بلد بودم ترجمه می‌كردم و براش می‌خوندم و اون روز به روز به شعر ايرانی شيفته‌تر می‌شد.
حدود دو ماه كه از اقامت من در آمريكا می‌گذشت و پول من داشت ته می‌كشيد، يه موسسه‌ی خيريه كه ماجرای ما رو فهميده بود با قرار يك شرط خرج شش ماه اقامت من رو در اونجا پرداخت كرد( اين دو ماهی رو كه بودم به علاوه‌ی چهار ماه آينده) شرط هم اين بود كه من می‌بايست به فعاليتم در بخش كودكان ادامه بدم.
تو هفته‌ی ششم بوديم كه اريكا اشهدش رو گفت و مسلمون شد. هيچوقت يادم نمی‌ره زمانی رو كه يه رو سری خوشگل براش خريدم و اون با كلی شوق و ذوق روسری رو سرش کرد. بعد از اون توی هفته‌ی هفتم بود که به خاطر راحتی بيشتر، من و اون به کمک يک طلبه‌ی ساکن اون شهر به عقد موقت هم در اومديم. از اواخر هفته‌ی هفتم بود که اندام بدنش شروع به فلج شدن کرد. هميشه می‌گفت که شعر تولدی ديگر از فروغ رو خيلی دوست داره. به خصوص بخش پايانيش رو که راجع به اون پری حرف می‌زنه.
هر روز صبح که از خواب بيدار می‌شد، دست روش رو می‌شستم، موهاش رو شونه می‌کردم. عطر موهاش هر روز برام دلپذيرتر از ديروز بود. بعد روسريش رو سرش می‌کردم. گاهی هم يه کمی آرايشش می‌کردم. و اون هميشه با يه بوسه از تشکر می‌کرد. اون روزا ديگه فقط کار ما اين شده بود که راجع‌به بعد از اينکه خوب بشه حرف بزنيم.يا وقت اينطوری می‌گذشت يا اينکه من براش از شعرای شاملو، فروغ، نيما، مصدق، سهراب و حافظ هر چی که می‌تونستم ترجمه می‌کردم و می‌خوندم. هميشه می‌گفت: من همان پری کوچکم که شب از يک بوسه‌ی تو می‌ميرم و هر صبح به يک بوسه‌ی تو دوباره متولد می‌شوم. آخه هر شب پيش از خواب پيشونيش رو می‌بوسيدم و صبح که از خواب پا می‌شد بعد از کارايی که هر صبح براش می‌کردم نگاهش می‌کردم و بعد با همه‌ی عشقی که تو وجودم لبام رو روی لبش می‌ذاشتم گرچه از اواخر هفته‌ی هشتم ديگه قدرت بکلم و اينکه لباش رو روی لبهام به گرمی بلزونه رو نداشت اما هرگز عشقی رو که در اون لحظات بين ما بود رو فراموش نمی‌کنم. داستانها،آوازها،شعرها،بوسه‌ها و نگاها ادامه داشت تا اينکه يکی از اون شبايی که به قول خودش به يک توسه‌ی من به خواب فرو رفت،ديگه با بوسه‌های پياپيی که به بدن بی‌جانش می‌زدم، ديگر متولد نشد. با اينکه برای پدر و مادر و دوستان اون سخت بود که اجازه بدن که اون رو توی قبرستون مسلمونا خاک کنن، اما برای احترام به وصيتهای اون اريکا گورا،مسلمانی معتقد، در آمريکا در قبرستان مسلمانها به خاک سپرده شد و در اين ميان فريادهای پسری به گوش می‌رسيد که داد می‌زد: آخه خدااااااااااااااااا مگه اين تازه مسلمونت چه گناهی کرده بود؟ مگه منو اون چيزی جز اون چيزی که تو گفتی عمل کرديم که سزامون جدايی باشه...خداااااااااااااااااااا