آدم خونه به دوش

از تو بسیار گفتم... حالا از من بشنو، من آمده ام تا...
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
 

آمـدم تـا غصه ات سـازم نهان - - - آمـدم تـا شـادی ات گـردد عـیان
آمـدم پـایـان غـم هـایت شوم - - - حـرف من بـاور کن و با من بمان
آمـدم تـا غـم نـبـاشـد با تو باز - - - تـا زمانی که منـم در این جهان
آمــدم تــا بـــاز آرامــت کــنــم - - - در مــیــان درد هـای بـی امـان
آمـــدم تـنـهایی ات را پر کنم - - - پـس مــرا از خـلوتت بــرتر بــدان
آمدم، این دست گرمم را بگیر - - - تا بدانی که تمام است آن خزان
آمـــدم تا با تو همـراهی کـنم - - - شـعر بـاور هـای قـلبم را بخوان
دوسـتـت مـی دارم هــر روز تـو - - - بـاور هـمراهـیـم تـا بـی کـران