آدم خونه به دوش

زخمی از عشق در غربت
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢
 

آقايون و خانومها در حالی که لباس سياه به تن داشتند کنار قبری که داشتند با خاک روی مرده‌اش رو پر می‌کردند ايستاده بودند. هيچ کس گريه نمی‌کرد فقط همه چهره‌های غم زده‌ای داشتند. در اون ميون فقط صادی گريه‌ی يه پسر نوجون به آسمون می‌رفت اون داشت تو ايالت آريزونای آمريکا به زبون فارسی داد می‌زد، فرياد می‌کشيد: خدا آخه چه‌طور تونستی؟ مگه اين بنده چه بدی در حقت کرده بود؟ اشک و گريه امونش نمی‌داد. آخه خداااااااااااااااااااااااااااااا. اما اونجا هيچ کس نه حرفاشو و نه احساساتش رو درک نمی‌کرد.
اين آغاز داستان يه زخمی از عشقه که بنا به دلايلی از من خواسته که داستان زخم روی دلش رو نقل کنم. من دارم اين داستان رو از زبون خود آريو براتون نقل می‌کنم.

اون وقتا برای تقويت زبانم هر شب از می‌رفتم تو رومهای خارجی‌ ياهو و با خارجی‌ها چت می‌کردم. به خاطر آی.دی ای که داشتم، معمولاً تا وارد روم می‌شدم چندين تا پی ام برام باز می‌شد. و اکثراً هم دختر بودم. راستی معنی آی.ديم هم می‌شد پسر مهربون.اون شب طبق معمول هميشه وارد روم شدم که دو تا دختر بهم پی‌ام دادن. يکی‌شون يه مشکل روحی داشت که بعد از راهنماييش ازم خداحافظی کر اما با اون يکی بيشتر صحبت کردم. اولين موردی که باعث شد من و اون بيشتر با هم حرف بزنيم راجع به مسئله مليت بود آخه اون روزا هر کس ازم می‌پرسيد از کجايی؟ جواب می‌دادم: از زمين. اون اعتقاد داشت که آدم نبايد مليت خودش رو پنهان کنه و اين باعث شد که من به صحبت با اون راقب بشم. از اونجايی که موضوع مورد علاقه‌ی من در مورد بحث با خارجی‌ها مسئله‌ی عشق و ديدگاه خود شخص و مردم کشورشون راجع‌به اين مسئله بود و در ضمن اين که من روم نمی‌شد با اون راجع به همچين چيزی حرف بزنم، شب دوم باهاش راجع به مهربونی حرف زدم آخه اون از مون شب اول همش به من می‌گفت که تو مهربونترين آدم روی زمينی. صحبتهای ما در مورد مسائل مختلف ادامه داشت و هر شب راجع‌به يه موضوع با هم بحثهای مفصلی می‌کرديم و جالبی قضيه اينجا بود که هميشه و بدون استثناء با هم در همه مورد تفاهم داشتيم.صحبتهای ما ادامه داشت و زبان من روز به روز به خاطر صحبت با اون بهتر و بهتر می‌شد تا حدی که مدير کلاس زبانمون به من پيشنهاد کرد که بعد از پايان اون ترم، سه ترم رو رها کنم و در چهار ترم بعد ادامه يادگيری‌هام رو انجام بدم.
همه چيز داشت طبق روال عادی می‌گذشت تا اينکه بعد از سه هفته که از آشناييمون می‌گذشت و هر شب با هم صحبت می‌کرديم اون از من عکس خواست من هم بلافاصله عکسی رو که به تازگی به همراه گيتارم گرفته‌بودم، براش فرستادم. اون به شدت از چهره‌ی من خوشش اومد. مدام می‌گفت که به قيافه‌ات ميخوره که خيلی دوست دوختر داشته باشی. چند تا داری؟ اما من که تا اون روز دوست دختر نداشتم گفتم: جز تو هيچ کس. اينو که گفتم کاراکتر متعجب رو فرستاد و گفت: ببينم می‌خوای بگی که تو هم همون کاری رو کردی که من کردم؟ من پرسيدم چی؟ گفت من به دوست پسر داشتم که خيلی دوستش داشتم اما از زمانی که تو رو خوب و کامل شناختم ديگه اون رو دوستش ندارم. و بعد از اون جمله‌ی معروفی رو گفت که به هر زبونی حتی به زبون دشمن آدم هم شيرينه گفت: آريو دوستت دارم.
راستی تا يادم نرفته اسم اون هم اريکا (Ericka) بود. من و اريكا بعد از اون بيشتر با هم حرف می‌زديم و هميشه محيط (imviroment) قلبهای پايين رو ( falling heart) رو استفاده می‌كرديم. تو اين محيط وقتي Ctrl+G رو بزني، به بوس گنده برای طرف می‌فرسته.
يه مدت قضيه‌ی ما با لاو تركوندن گذشت تا اين كه چهار روز آن لاين نشد. در طول اون چهار روز نمی‌فهميدم كه چه می‌كنم. فقط می‌دونم كه بخاطر غذا نخوردن روز چهارم كارم به بيمارستان كشيد. وقتی تو بيمارستان از طريق لپتاپ دكترم كه موضوع رو باهاش در ميون گذاشته بودم آنلاين شدم، ديدم اون آنلاينه توي Status bar نوشته بود Waiting for aryo. plz come i need u  من سريع بهش پی ام دادم.گفتم اين چند روز كجا بودي؟ از نگرانی مردم. گفت به علت سر درد و از حال رفتن‌های زياد، تو بيمارستان بستری شده بودم. اونطوری اريكا گفت، آزمايشات چيزی رو نشون نداده بود. ما دوباره مدتی با هم چت كرديم، تا اينكه من برای روز ولنتاين براش يه دسته رز صورتی فرستادم.آخه اون موقع ايران كرديت‌كارت رو پرداخت می‌كرد و من يه حساب كرديت باز كردم. اون يه بار به شوخی شماره‌ی تلفن من رو گرفته بود و به شوخی گفت كه بهم می‌خواد زنگ بزنه اما از اون قضيه خيلی وقت می‌گذشت و من مطمئن بودم كه اون زنگ نمی‌زنه.ساعت سه‌ی شب بود و من در خواب ناز كه صدای زنگ تلفن همه‌ی ما رو از خواب بيدار كرد. من گوشی رو برداشتم:
_ الو بفرمائيد؟
_ Hi can i talk to mr.aryo zahedi? (سلام، می‌تونم با آقای آريو زاهدی صحبت كنم؟)
_ yeah it`s me. who r u? (بله،خودم هستم. شما؟)
_ (از اينجا به بعد رو به فارسی می‌گم) روز ولنتان مبارك عشق من
_ اريكا خودتي؟
_ آره عزيزم. دستت برای گلهای قشنگت درد نكنه.
_ قابلی نداشت. من كه جز تو هيچ چيز ديگه‌ای رو به اسم گل قبول ندارم.
لاو تركوندن ما تا حدودا ۷ صبح طول كشيد. از اون به بعد هر روز يا من يا اون به هم زنگ می‌زديم و با هم حرف می‌زديم. اين حرف زدنا يه ايراد كوچولو داشت و اون اين بود كه من ديگه نمی‌تونستم از ديكشنری‌های تو كامپيوتر استفاده كنم. عشق ما هميطور روز به روز بيشتر و بيشتر می‌شد. اما نمی‌دونم كه چرا مدتی بود كه خيلی پافشاری می‌كرد كه براش راجع‌به مرگ حرف بزنم.من هميشه تو حرفام زمانهای انگليسی رو اشتباه می‌كردم. برای همين خيلی دوست داشت من براش حرف بزنم. در عين حال می‌گفت تو خيلی كامل همه چبز رو بررسی می‌كنی و هر چی راجع به من و احساساتم می‌گی درسته. پيشترها راجع به دينش سئوال كرده بودم.اون يه پروتستان بود.پروتستان‌ها اعتقادهای قوی‌ای نداشتن. بحث مذهب ما زمانی تخصصی‌تر شد كه حدود دو روز براش راجع به لحظه‌ی مرگ در اديان مختلف و دنيای بعد از مرگ گفته بودم. تا اينكه بعد از سومين روزی كه به خاطر پافشاری‌هاش در مورد مرگ حرف زده بودم، يه چيزی به من گفت كه من پای تلفن از حال رفتم. ادامه‌ی داستان رو سه روز ديگه براتون می‌گم