آدم خونه به دوش

 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۸
 

 

به نام خدا

پرنده و ماه

پرنده گفت: از مادرم چيزي برايم بگو.

ماه گفت: نگران بود... مي‌گفت: آسمان ديگر پروازگاه امني نيست، شاخه‌هاي درختان ديگر جاي امني براي ساختن آشيانه نيست.

و آبشخورها و چشمه‌هاي زمين در بيررس شكارچيان است...

پرنده خنديد: مادرم بيهوده نگران بود... من به هر كجاي اين آسمان آبي كه بخواهم پرواز كنم...

بر روي هر شاخه‌اي كه بخواهم آشيانه مي‌سازم و از آب زلال‌ترين چشمه‌ها مي‌نوشم.

تيري كه بالهايش را نشانه گرفته بود، كاري شد و پرنده  نيمه‌جان و سنگين به سوي زمين كمانه كرد.

ماه پرسيد: به فرزندت چه بگويم؟

پرنده گفت: بگو آسمان ديگر پروازگاه امني نيست...

 

داستاني رو كه خوندين از نوشته‌هاي بابام بود.

 آره دوستان آسمان ديگه پروازگاه امني نيست.

ديگه نمي‌شه تو اين هواي آلوده  بادبادك هوا كرد. ديگه دست ذهن هيچ كودكي با اون ابراي سياه تو آسمون شكلاي قشنگ نمي‌سازه.

ديگه اين غوزك پا ياري رفتن نداره.

ديگه عشق ورزيدن تو اين دنيا يعني انجام غلط‌ترين و پستترين گناه روزگار.

ببينيد عشق چه مي‌كنه: غرور آدما مي‌شكونه تا حدي كه حتي يه مرد به خاطر عشق خودش رو كوچيك مي‌كنه.

يه چيز ديگه من هم مثل پرنده‌ي تو قصه‌ي بابام بدجوري زمين خوردم.

چه قدر سخته كه آدم كسي رو كه خيلي دوسش داره رو ناراحت ببينه اما نتونه با حرفاش آروم كنه. آخه مي‌دونيد حرف عاشق به دل معشوق مي‌شينه اما حرف من كه براي اون كوچكترين ذره‌هم نيستم هرگز نمي‌تونه ذره‌اي بار غم رو از رو شونه‌هاش برداره تازه خودم هم شد غوز بالا غوز. هر لحظه با دوست دارم گفتن‌هام آزارش ميدم. با اين اخلاقم كه همش منتظر يه نگاه عاشقانه از اونم اما اون هم هرگز نمي‌تونه اين رو به من بده هر روز دارم ناراحتش مي‌كنم.خاك بر سر من. مگه من نمي‌گم  كه دوسش دارم؟ پس چه‌طور مي‌تونم اينقدر خود خواه باشم كه براي شادي خدم اون رو ناراحتش كنم؟ من به همين دلايل مي‌خوام رهاش كنم. اما چي‌كار كنم كه اون با اين كه نمي‌گه و با اينكه هرگز عاشقم نيست اما دوسم داره. ولي نه چه فرقي مي‌كنه. اون هزار نفر مثل تو دور و برش رو گرفتن پس چي كار كنم. نه راه پس دارم نه راه پيش. نه آسمان ديگر پروازگاه امني نيست.