آدم خونه به دوش

.: اين هم از پايان من :.
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
 
دوستان... کنون هيچ برای گفتن ندارم... بغض لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر گلويم را می‌فشارد و ديگر توان ماندن پس اين دستگاه بی‌جان را ندارم... تنها به رسم ادب آمدستم تا وداع کنم با همراهانی که مرا يار بودند و در حقشان نيکی نکردم. تنها عادت هميشگی آمدستم تا بگويم خدای رحمان نگه‌دارتان باشد همانطور که برای من بود... در محضرتان بسيار اموختم و از همه متشکرم. اما شرم دارم که نگويم که چرا می‌خواهم بار سفر ببندم. اين منزلگه دلم يا همين خانه‌ی بر دوش مدتی يار خوبی برايم بود و مرا با دوستانی آشا کرد که به از آنان نديدم. احسان عزيز که همراه خوبی بود... اما بی هيچ دليل با همين وبلاگ من و او از هم به سادگی نوشيدن يک جرعه آب جدا شديم... احسان جان هنوز برايم سخت است ما من به خواست تو احترام می‌گذارم... پس خدانگهدار...
ساره در آن زمان که من حضور گرم تو را در کنار خود برادر وار حس می کردم افتخار داشتم تا با فرشته ای هم‌زبان باشم اما چه کنم که همين دنيا مجازی مرا از تو نيز جدا کردم. تو‌ که روز خواهر می‌ناميدمت... بدرود
هدی بزرگی وجودت را در پس کوچکی نامت که خود را خواهر کوچيکه ناميده بودی مخفی کرده بودی... از ياد نمی‌برم آنروز را که از شدت مهر به تو ای خواهر هميشه بزرگترم... ابراز مهر کردم. کاش آنروز کسی بود که می‌گفت بدان نيما هدی خواهر خوبی‌ست اگر تو خوب باشی... کاش مرا می‌بخشيدی... تا با باری سبکتر از اين ديار رخت برکنم... خواهرم شم برادر کوچکت فقيرانه به دستان پر مهر توست...
نيکو، نمی‌دانم چه‌گونه شرمساری‌ام را نسبت به تو ادا کنم. کنون تنها می‌دانم که منی خواستم برادر مهربان و بزرگترت باشم چون فرشته‌ای برايت شدم اما نه فرشته‌ی رحمت بل بال‌های آتشين خود را بر سرت باز کردم و کنون من خود را نمی‌بخشم اگر حس می‌کنی ديگر دوستت تو را نمی‌خواهد... او تو را دوست دارد... او هيچ چيز را از تو همسفر خوبی برايش بود مخفی نکرد و تنها منم که گناه کارم... تنها حماقت من بود که باعث آن شد که نبايد می‌شد... مرا ببخش... و بار آتش از دوشم بردار. همين که می‌دانم که باعث شکستن انسانی شدم دوزخ را بر جان و تنم حلال می دانم... شرمسارم
مطهره. چون نامت پاک و صادقی... و هر فرشته بسيار شکننده... من چون ديو‌های داستان ها شاه و پريان بال‌هايت را بی‌پر کردم... من سرانجام باعث شدم که تو از اين مجازی‌ها خسته شوی... و اين من بودم که تو را از انچه هستی دور کردم... و من گناه کارم... پس من گناهکار را ببخش و بدان که می‌فهمم حتی اگر در دل هوس کشتن من را بپروری... من همان ديوم که باعث دوری تو از دوستت شدم و من همانم که باعث شدم که اشک‌هايت بر گونهايت روان شود. با اينکه با خود سوگند خورده بودم که جز خنده... هيچ بر لبانت مهمان نکنم... به قول خودت بدرود
نيلوفر. کاش می‌شد از زير بار الطافی که به من داشته‌ بيرون بيايم که من اگر کنون تصميم دارم بروم بايد از تو تشکر کنم. تو به من فهماندی که هر اندازه که انسان مهرمنش باشد... باز در اين دنيای مجازی همه گرگند و با اينکه من به خدايم قسم خوردم. مرا دروغگو خطاب کردی... از تو متشکرم که حرفهايم را باور نکردی، تا باور کنم که ديگر جايی برای ماندن ندارم.
دوستان... من می‌روم... نظرخواهی اين متن را هم از بين می‌برم چون ديگر توان ديدن الطاف شما را ندارم... مرا که کنون در خود شکسته‌ام حلال کنيد... آرزومند دعايتان هستم...من فردا تهران را به مقصد اصفهان ترک می‌کنم...روز چهار شنبه تهران خواهم بود و دوباره از پنجشنبه تا شنبه اهواز خواهم بود... اميد است که من بتوانم اندکی دل زخم ديده‌ام را ترميم دهم... هر کس که خواست با بدرود مرا پاسخ دهد فردا تا ساعت ۱۲ به آي‌دی من پيغام دهد
Kindness_n