آدم خونه به دوش

.::: تنهايی آدمی را سرانجامی نیست:::.
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۸
 

به نام زيبای مطلق

ياران سلام...
مدتيست که در اين انديشه‌ام که آيا تنهايی آدمی در اين دنيا سرانجامی دارد يا خير. ما از بدو تولد در کنار خانواده‌ی خويش زندگی را آغاز می‌کنيم. مدت زيادی نمی‌گذرد که حتی در کنار خانواده‌ی خود نيز فقدان چيزی يا کسی را در درون خود احساس می کنيم و اين همان حس معشوق طلبی يا حقيقت جويی است که جريانات درونی ما تغيير می‌دهد. اين حس ممکن است به سوی عشق الهی که حقيقت مطلق است گرايش پيدا کند و اگر انسان را استادی نيک باشد انسانی پرورش ميابد که فرابشريست. که در آن صورت در ارتباط او با مردم اندکی رخنه ايجاد می‌شود چون حرفها‌ی او از سوختن و دوری يار است اما مردم ممکن است غرق روز‌مرگی خود باشند. ممکن است حس حقيقت طلبی گرايش‌هايی غير واقعی يابد و انسان اشتباهاً حقيقت را در يک فرد بيابد که البته اين خود قابل ستايش است اما انسانی اين‌چنين وقتی به وصال معشوق می‌رسد تازه خواهد فهميد که گمشده‌ی خود را نيافته و باز همان حس آشنای هميشگی، يعنی تنهايی. و ممکن است حس معشوق طلبی حتی به مراحل پايين‌تری چون ثروت طلبی و مسايلی اين‌چنين افت کند. ممکن است که انسان در پی نوش دل خود خدای را از ياد ببرد و اين يعنی تنهای مطلق برای انسان. اين افکار دو بيت زير را به دل من روان ساخت.

سالکان در پی وصل به نگارند نه نوش - - - عاشقا صبر کن و عشق به هر کس مفروش
در ره نيل به او گر تب و مستی آمد - - - بهر وصلت به در دوست هشيوار بکوش

اما وجود انسان طوری پرورش يافته که هر چند که عشق رب او را به کمال می‌رساند اما همواره تکه‌ای از وجودش را گم شده ميابد. و اين تکه مخصوص عشق زمينی‌ست. مهر و علاقه به کسی که هم‌پا و هم فکر شخص باشد تا با هم پله‌های تکامل و سير به سوی حق را طی کنند. مگر سفر بی‌همسفر ممکن است. مسافر بايد همسفری داشته باشد تا در زمان خستگی و غم يکديگر را يار و همدم باشند اما اين روز‌ها کسی درک نمی‌کند که عشق پروردگار سراسر روح جسم انسان را در خود می‌سوزاند و ديگر تنها اندکی از وجود آدمی برای عشق به معشوق زمينی باقی می‌ماند. و ممکن است به همين دليل روابط زيبای دو همسفر از هم بپاشد. پس همواره پيش از آغاز سفر همسفری چون خود بيابيد که بداند که ممکن است روزی جريانات درونی شما برای او نباشد بلکه تنها تکه‌ی باقی مانده از جان شما به تعلق پيدا کند. اين افکار و شعر مشيری را در دوبيت زير کنار هم قرار دادم تا گويای مطالب فوق باشد.

گفت خواهم ز دلت جرعه‌ی عشقی چون نوش - - - او همين گفت و سپس کرد نگاهم خاموش
«من همين يک نفس از جرعه‌ی جانم باقيست - - - آخرين جرعه‌ی اين جام تهی را تو بنوش»