آدم خونه به دوش

يا حق
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱
 
به نام حق حقیقت گوی
وقتی این نام خدا رو به کار می برم دیگه نمی تونم غیر از حقیقت چیزی بگم. بر خلاف همیشه امروز نمی خوام درس بدم. امروز اومدم برای گفتن حرفی که هر کلمه شبیه مرگه و آخرش شروع دوباره ی منه.می خوام از این زندگی کرم وار رها شم. می خوام پرواز کنم و برای این پرواز باید از این همه تاری که دور خودم پیچیدم رها بشم. آخه می دونید، من توی این پیله به قدر کافی پیچیدم و حالا وقت رها شدنه. می خوام برم. می خوام از جهانی که جز تاریکی این پیله های سرد هیچی نداره و همه ی شادی هاش از جنس پوشال و پوچیه بپرم. می خوام بشم اون پروانه که همه ی کرم های سنگین و همه ی پیله ای ها به پروازم حسرت بخورم می خوام اونقدر برم بالا که به خورشید برسم. در این میون همیشه برای اینکه یادم نره کجا بودم و چی من رو به اینجا رسوند به گذشته و دنیای گذشته ام سر می زنم. می دونم ازم دلیل می خواین. هرگز نمی شه به کسی هنوز از می این جهان پوشالی مسته از هشیاریی که بعد از نوشیدن اون می والا برای انسان ایجاد می شه چیزی توصیف کرده. آخه از سوخته ها صدایی بلند نمی شه. اما کمتری دلیلش اینه که غصه هایی به من وارد شدند که از جنس دنیای پرواز بودند اما من داشتم با اون غم ها توی این پیله می سوختم. یادم به یه شعر افتاده، می نویسم و نام روزی که روز قرار همه ی سوختگانه باهاتون خداحافظی می کنم. البته طبق قولم گه گاهی با نام مرحوم نیما بهتون سر می زنم . از اخوان ثالث:
شرمگین از رد پاهایی،
که بر آنها می نهاذم پای
گاه گه با خویش می گفتم.
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تا گذاری جای پای از خویش؟

ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار کنيد ، خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد .
شاید از معدود آدمایی که این حرف من رو فهمید زخمی از عشق و احسان هک بويز بود.