آدم خونه به دوش

بيا ره توشه برداريم...
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٤
 

به نام زيبای مطلق

امروز وقتی رسيدم خونه، يک راست رفتم و لباسم رو عوض کردم... در حال تعويض لباس بودم... چشمم به ديوان حافظ افتاد... هميشه وقتی دلم می گيره، استاد( حافظ) کمک شايانی به من می‌کنه... اين بار هم به همين دليل حافظ رو باز کردم... و يک غزل از حافظ نمايان شد... غزلی که خيلی با حال و روز من همخوانی داشت و موضوع خوبی برای نوشتن به من داد... البته من چند بيتيش رو انتخاب کردم که می نويسم...

خرم آن روز کزين منزل ويران بروم - - - راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم
گرچه دانم که بجايی نبرد راه غريب - - - من ببوی سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت - - - رخت بر بندم و تا ملک سليمان بروم
و...
نذر کردم گر از اين غم بدر آيم روزی - - - تا در ميکده شادان و غزل‌خوان بروم

خرم آن روز.... واقعا خرم آن روز. ما هر روز که از خواب بيدار و وارد اجتماع می شويم با کار‌ها، خود را روز به روز، ماشين تر و روزمره تر می کنيم و تمام سعيمان بر اين است که اين سرای ويران را برای خود به قصر تبديل کنيم...
انسان هر وقت از کاری يا چيزی واهمه داشته باشد، آن را به دست فراموشی می‌سپارد تا بتواند بهتر از آن بگريزد... اينکه روزی بايد همين قصری را که با هزار زحمت ساختيم رها کنم و مسافر دياری ديگر شويم، مثاليست برای همان ماجرای فراموشی... ما مرگ را فراموش می‌کنيم چون نمی‌خواهيم روز به روز ياد مرگ ما را از اينکه به اين دنيا نزديک شويم دور کند... چون اونقدر به آباد کردن سرايی که از آغاز ويرانه ای بيش نبوده اهميت می دهيم که از مرگ می‌ترسيم. گاهی هم يک نفر که مثل ما در اين زندان گير کرده را پيدا می کنيم و با او همدرد می گرديم و به اين ترتيب قفل محکمتری به در قفس می‌زنيم... اينکه نمی‌توانيم ديگر قفس را بدون همراهمان ترک کنيم ما را بيشتر به اين دنيا می بندد... اما خدا آن روز را نياورد که يکی از اين هم قفسی‌ها مجبور به ترک قفس شود... آنگاه است که تمام قفس يکجا براش گريه می‌کنن... اما چه فايده...«اون که رفته ديگه هيچ‌وقت نمياد»...به همين دلايل بود... به خاطر همين حرفها بود که وقتی خدا، عشق، بالاترين و کامل‌ترين حس خدايی را به هر جا فرستاد آنجا تحمل نگه داريش را نداشت... کوه وقتی که عشق در وجودش نهاده شد خاک شد... آسمان بی کران طاقت نياورد... « و به راستی که انسان نادان بود که امانت را پذيرفت» استاد ( حافظ) در اين رابطه می گن:

آسمان با امانت نتوانست کشيد - - - قرعه‌ی کار به نام من ديوانه زدند

به راستی روح انسان چيست که اينطور عظيم است که عشق را که آسمان و زمين و ملائک نتوانستند در خود جا دهند در خود جای داد؟
اما خدا به ما نعمتی عطا فرمود که لطف خود را با آن بر ما کامل نمود... نعمتی با نام « صبر»... زمانی که پيامبر، مولانا اميرالمومنين را به مردم معرفی کرد وحی آمد که نعمت را بر شما کامل و تمام کرديم. علی نماد و اسطوره‌ی راستين حقيقت بود... مردی که بعد پرواز همسرش... گوش شنوايی جز چاه آب خانه‌ی خود نداشت... مردی که صبر صفت عالی او بود...
متنم رو با چهار شعر از سه شاعر تموم می‌کنم.

من زياد از عشق نوشته‌ام اما هنوز در آغاز راه تماشای معشوقم... مولانا چه زيبا می گويد که:

گرچه تفسير زبان روشنگر است - - - لينک عشق بی‌زبان روشنتر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيان - - - چون به عشق آيم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت - - - شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب - - - گر دليلت بايد از وی رو متاب

بله؛ زبان، بسياری از مسائل را روشن بيان می‌کند اما عشق و علاقه چيزی نيست که قابل تعريف باشد... پس اگر در پی تعريف و معنای عشقی بايد از آن نگريزی... هر چند که در اين دام ماندن زندگی‌را بر تو تلخ گرداند. حال که عاشق شديم... حال که به هر کس در اين جهان، چه آشنا و چه غير آشنا، چه جوان و چه پير، چه مذکر و مونث دل بستی آماده باش که آنها را از دست بدهی... چه خوش گويد سعدی که :

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران - - - کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

در زمانی که حتی از سنگ ناله‌های فزاينده به گوش می رسد. آنکه سفر کرده در پرواز است و خوشحال از اينکه به ديار يار می رود... و ما بايد صبر کنيم..چهار شب پيش اين دو بيت رو گفتم  اما امروز بهترين زمان برای بيان آنهاست:

سالکان در طلب قرب نگارند، نه نوش - - - عاشقا، صبر کن و عشق به هر کس مفروش
در ره نيل به او گر تب و مستی آمد - - - بهر وصلت به در دوست هشيوار بکوش

عاشقا صبر کن... صبر کن که «همانا خداوند با صبر کنندگان است» و چه همدرد منشانه گفت سهراب که : « اندکی صبر، سحر نزديک است»

يا حق