آدم خونه به دوش

 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۳
 
می‌ترسم... می‌ترسم... دستم داره می‌لزره... چشمام سياهی می‌ره...فشارم افتاده... دارم می‌ميرم از نگرانی... نکنه خيال کنه می‌خوام از حالش سوءاستفاده کنم...
هيچی نمی‌فهمم... چرا نمی‌تونم چيزی بگم؟
من بارها و بارها وقتی دوستام توی بيان احساسشون می‌موندن، براشون اين کارو می‌کردم... هيچ وقت از بيان احساسم ترسی نداشتم... اما اين بار... اين دفعه... اي خدا خودت کمکم کن... نمی‌دونم... يه شعر مولانا راجع به اين موضوع بود

هر چه گويم عشق را شرح و بيان - - - چون به عشق آيم خجل گردم از آن
بهش گفتم اما نمی‌دونم چه حسی پيدا کرده... حالم داره بدتر می شه... ديگه دارم به زور مانيتور رو می‌بينم... يا خدا