آدم خونه به دوش

حرف را بايد زد
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٧
 

چند روز پيشا با شايان رفته بوديم بيرون... بعد از يه مقدار درد دل و حرف، به اين نتيجه رسيديم که بهتره من بنويسم... البته دليلش حرفای شما عزيزان بود... فردای روز تولد وبلاگ ساره خانوم (يعنی پريشب) دلم خيلی گرفته بود آخه حرفای اين بنده خدا مهر تاييدی به حرفای من بود و خلاصه کلی تو کف بودم تا اينکه احساس کردم که بار دار شدم و يه شعر داره متولد می‌شه... کاغذ قلم برداشتم... و اين آخرين شعرم... هرچند در قالب مثنويه اما زياد به مثنوی شبيه نيست... می‌نويسم برای تنها کسی که با من ماند... يار و همدم تنهاترين لحظه‌هايم... آنکه به او عشق می‌ورزم... الله عزيز

 ياد ايام قديم آتش به جانم می کشد - - - نقش چشمان تو شعری بر لسانم می کشد
خواهش ديدار تو ای روشنی بخش جهان - - - دارم اما کی شود پايان خودت گويی زمان
گر چه من غرق گناهم ليک ای سلطان دهر - - - گر نمی بخشی مرا آنی بکش با جام زهر
ياد داری از ازل در دل چه عشقی کاشتی؟ - - - من لياقت را ندارم تو غلط انگاشتی
از می صد ساله‌ات اندک به من دادی ولی - - - مست مستم کردی همچون چشم دخت کابلی
گرچه من تيشه ندارم،بيستون را با دو دست - - - می‌کنم، چونکه شرابت کرده من را مست مست
گر تو می‌دانستی که من عاشق و ديوانه‌ام - - - پس چگونه گويی که رو کز تو من بيگانه‌ام

راستی در ضمن تولد وبلاگ ساره‌ خانوم سه‌شنبه بود... برين سريعاً تبريک بگين... من هم اين روزا خيلی دلم گرفته اما مهم نيست با همه‌ی تلاشم می‌خونم...  بهتون سر می‌زنم