آدم خونه به دوش

چی بگم؟
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۱
 

به نام خدا

عزيزان سلام.
امروز خيلی فکر کردم... به اين که چرا من بايد بلاگ بنويسم... آيا با وبلاگ نويسی من چی تغيير می‌کنه... اگه من ننويسم کی احساس می‌کنه که يه چيزی از زندگيش کم شده... بودن يا نبوئن من هيچ فرقی نمی‌کنه...يه زمانی به پيشنهاد ساره و فرشاد بلاگ زدم... يه مدت برای دل دوستام می‌نوشتم...دوستای که فکر می‌کردم نوشته‌های من براشون مهمه... اما در اون مدتی که شعر زندگی رو بستم و من-عشق-خدا رو باز کردم فهميدم که همه چيز دروغ بوده فقط دم معرفت ساره و شقايق گرم که باز هم همراه من موندن...
يه مدتی برای غم دوستام می‌نوشتم تا دلشون رو آروم بکنم... يه مدت برای معشوقم می‌نوشتم اما اون رابطه هم دوامی نداشت... يه مدتی آموزش فلسفه،عرفان،عشق و روانشناسی کردم... مدتی هم به چرت‌وپرت نويسی مشغول بودم... همه‌ی کسايی که می‌رفتم بلاگشون پيشم می‌اومدن واکثراً هم از وقتی ديگه نشد برم پيششون من رو فراموش کردن...
می خوام برم...برم از اينجايی که همه‌ی دوستت دارم ها دروغن... آره عمر همه‌ی دوستت دارم‌ها قد ی گوله برفه... اونقدر همه ديوونه‌ی اينجان که ديگه همه‌ی چيزشون مجازی شده... من و شروان مدت ۷ سالی هست که با هم دوستيم اما وقتی بهش می‌گم حالت چه‌طوره می‌گه يه حسيم بعد از چندلحظه مکث می گه برو تو بلاگم بخون... اين آخه يعنی چی؟ من تو اين دنيا هيچ چی نيستم... يه مرده...
من می‌خوام برم... اونايی که به نظرشون وجود من اهميتی داره بنويسن... چون من واقعاً احساس می کنم که بايد برم... اگه حتی دو نفر هم با دليل بنويسن که چرا وجود من برای اونا مهمه من خواهم موند