آدم خونه به دوش

دوستتون دارم
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

به نام خدا، همون که دوستش دارم و ايشان هم من رو دوست دارن.دوست داشتم اون شبانی بودم که هيچی حاليش نتود و ابراز عشقم به خداوند رو با همون کلمات ساده می‌تونستم بيان کنم. اما می‌گن مسلمون کلاسش پيش خدا بيشتر از اين حرفاست که خدا اون ابراز علاقه‌ی يک مسلمون رو به خودش اينطوری قبول کنه. مدتيه که تو قرارهای بچه‌های وبلاگی‌ها رو تحت نظر دارم. می‌بينم اکثرشون تو يک محدوده از عمرشون هستند که تکليف مشخصی دارن. يکی دانشجوه، يکی سر کار ميره، يکی حتی دانش‌آموزه اما من چی؟ من تکليفم معلوم نيست. نمی‌دونم چه بايد بکنم. من يه آدمی کنکور داره و بايد سال آينده قبول بشه. پس من منتظر چی هستم؟ من دل به اين روابط مجازی بستم . خودم رو اين وسط گم کردم. من يه آدم مجازی نيستم من آدمی هستم که دل دارم دلی که می تونه دوست داشته باشه. دلی که می‌تونه مهربونی کنه. دلی که حتی می‌تونه عاشق بشه. اما چرا؟ چرا من حس می‌کنم که توی هويت اينترنتيم هيچی از من معلوم نيست امروز يکی از دوستای اينترنتيم رو ديدم. من روی اون شناخت کاملی نداشتم. اما چهره‌ی اين پسر شناختی رو به من داد که شايد طی سالها بايد کست می‌کردم به من داد.خيلی‌ها ازش تعريف می‌کردن و من هم خيلی دوستش داشتم اما وقتی چهره‌ش رو ديدم اون انرژی‌ای که از صورت يک دوست برمی‌خيزه رو در چهره‌ش ديدم. فقط سر يکی از جملاتش ازش ناراحت بودم. هر چی که تلاش کردم که اون رو به خاطر اون يک جمله‌اش نبخشم ديدم نمی‌شه اونقدر از چهره‌ی اين آدم مهر می‌باريد که من جز اينکه شخصيتم رو از اون مخفی کنم کاری نتونستم بکنم. من، نيمايی که به روابط عمومی بالا معروف بودم، ديدم نمی‌تونم و واقعاً در توانم نيست که با اين آدم صحبت کنم.آخه مگه چه‌قدر می‌تونم پست باشم اون اينقدر خوب و من اين همه بی‌معرفت؟ من چرا همه چيزم ديجيتالی شدم؟ آدمی که اشتباه من رو نتنها بخشيد بلکه حتی از من معذرت‌خواهی هم کرد. آخ که چه بزرگواری به اين می‌گن پيدا شدن يک صفت خدايی در يک انسان. اين کار اون، اون دل مهربونشکه از تو چشماش می‌شد اون رو پيدا کرد و اخلاق بد خودم من رو ياد گلستان سعدی انداخت يه بيت معروفشه:

کرم بين و لطف خداوندگار ----- گنه بنده کرده‌است او شرمسار

اميدوارم خيال نکنيد که من آدم ظاهر بينی هستم و يک ديدن چهره اينقدر رو من تاثير گذاشته. اون مدتی تو مرکز مشاوره کار می‌کردم ياد گرفتم که حدود شخصيتی افراد رو پيش از اينکه باهاشون صحبت کنم از روی الگوريتم چهره‌شون تشخيص بدم چون اين بری برخورد با مريض حياتی هستش. اما من فقط يک چيز رو ديدم و اون اين بود که هر چی از اين دوست عزيزم تعريف شنيده بودم درسته علاوه بر اينکه ابعاد خيلی جزئی از اون رو می‌شناسم. از اين بحث که بگذريم امروز به اين فکر کردم که چرا منی که هر روز ۳۰ تا ۳۵ تا مشاوره داشتم، منی که ساعتها حرف می‌زدم بی اينکه موضوع يا مطلب کم بيارم، منی که اونقدر اراده‌ی قويی داشتم حالا به جايی رسيدم که همهکس و کارم اينترنتی شده. منی که اونقدر اجتماعی بودم حالا برجيح می‌دم با دوستام جای صحبت، چت کنم. نه ديگه نيما بيدار شو. من خيلی حرف واسه گفتن دارم و خيلی کارها برای انجام. امروز تصميم گرفتم به کنکورم بها بدم. تصميم گرفتم به خودم اهميت بدم. تصميم گرفتم که اراده‌ای قوی در خودم ايجاد کنم. من برای رسيدن به هدف نهايی خودم بايد چيزهای کم ارزش تر رو رها کنم. رها کردن اينترنت برای من يعنی تنهايی. اما چون ديگه واقعاً نيازی نمی‌بينم که حضوری در اين جمع داشته باشم بايد خداحافظی کنم. من می‌رم گرچه باز هم شايد بنويسم اما اون خيلی دير به دير اتفاق خواهد افتاد. من می‌رم و تا زمانی کنکور سال آينده برنمی‌گردم بعنی اين حضور فعال فعلی رو نخواهم داشت. در اين مدت خيلی از دوستان کمکم کردن که جا داره ازشون تشکر کنم. بعد از اينکه وبلاگ شعر زندگی رو بستم (حدود ۸ ماه قبل) به پيشنهاد ساره خانوم اين وبلاگ رو باز کردم که از اينکه در گرايش من به سمت اين اعتياد مخرب من رو ياری کردن کمال تشکر رو دارم. بعد از اون حمابت‌های دکتر پارسی به من کمک بزرگی کرد که از ايشون هم تشکر می‌کنم. بد نمی‌دونم که يادی بکنم از اولين متنهام که راجع‌به محرم بود که ايده‌ی اونا رو هم از امام حسين و خدا گرفتم که نمی‌شه بهشون لينک داد. شادی عزيز که خيلی به من لطف داشت و داره و يادمه که سر متن شقايق گل هميشه عاشق که اولين کار داستانی من بود حسابی من رو شست اما اين کار اون به من کمک بزرگی کرد. احسان و احسان دو تن از دوستان گلم که به اوليه برای کمک به اينکه اندک اند به فکر خداحفظی بيافتم و از دومی به خاطر کمک‌ها روحی‌ای که به آدم می کنه تشکر می‌کنم.قرار ۲۹ فروردين نقطه‌ی عطفی بود در تاريخ وب‌نويسی من که اون باعث آشنايی من با تکتم و نيما و شهاب شد. تکتم خيلی اوايل نظرات قشنگی می‌داد و نظراتش کمک بزرگی بود اما جديد به قول خودش جَو گرفتتش و با اينکه متن رو می‌خونه درست و حسابی نظر نمی‌ده. نيما هم که باعث شد که بفهمم که نتايج بررسی‌های وانشناسی خارج با اينکه به نظر مياد در ايران صدق نمی‌کنه اما دقيقاً انگار در ايران به دست اومده و ديد من و نوع نگرشم رو نسبت به بعضی‌ها عوض کرد.در پايان سری اول وبلاگم هم يک خبر با مزه از طرف پدرم باعث شد که من وبلاگم رو ببندم و يکی از دوستان که من اصلاً نمی‌تونم حدس بزنم کی بود اون رو دوباره باز کرد. من هم خوب دوباره نوشتم. در پايان هم اين کارم رو مدیون فرهاد عزيزم می‌دونم. کسی که وجودش الگو‌وار من رو به سمت درست هدايت کرد. من با شناخت اون تازه فهميدم که تو چه خواب عميقی بودم و ملاقات اون من رو به حد زيادی تحت تاثير قرار داد و باعث شد که من هم بفهمم که می‌شه خورشيد شد و تابيد می‌شه آسمونو بوسيد. گرچه نشد زياد باهاش حرف بزنم اما از تو به يک اشارت از من به سر بريدن.راستی اون دوستم که بالا صحبتش رو کردم همين فرهاد جونه.
در نهايت هم بايد از چهار نفر ديگه تشکر کنم. چهار نفر که محبت‌های بی‌دريغ‌شون کمک بزرگی برای من بود. چهار خواهر عزيزم. هدی۱ هدی‌مجهول ساره‌یاقوت هيلدا که به ترتيب اولی واقعاً انرژی‌ای که تو وبلاگ اوليه بود به من روحيه می‌داد. دوميه خواهر عزيز و مهرتونی برام بوده و هست و توی قرار بچه‌های يادمان حرفای مادرش خيلی رو من تاثير گذاشت. سوميه هم هر چند خيلی کوبنده نظر می‌داد اما واقعاً خيلی به من کمک کرد هم نظراتش و هم حرفاش. هيلدا هم که تعريف نداره همه می‌دونن چه‌قدر مهربونه و می‌دونن که من اين خواهر گلم رو با يه دنيا عوض نمی‌کنم.(شوخی کردم حالا اگه جدی يه نفر خواست با يه دنيا معاوضه‌اش کنه شايد به توافق برسيم).

هر بدی خوبی ديدين حلال کنيد.واقعاً می‌گم. طلب حلاليت ازتون دارم.
راستی اينم يه عکس از من که گفته بودين