آدم خونه به دوش

سلامی دوباره
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
 

به نام آنکه از مادر مهربانتر و از هر معشوق وفادارتر است

دوستان عزيزم سلام... امروز می‌خوام دو تا داستان خيلی کوتاه تعريف کنم که هر دوی اونها رو وقتی تو آمريکا بودم شنيدم. جريان شنيدن هر کدوم رو هم براتون تعريف می‌کنم اما بايد برای هر دوی اونها نظر بدين‌ها.

يه مدتی بنا به دلايلی در بيمارستانی اقامت داشتم(حدود ۳ ماه) در اين سه ماه يکبار که توی بخش کودکان يه جشن تود. من هم دعوت شدم... اونجا بچه‌ها يه چند تا تئاتر کوچک آماده کرده بودن که يکی‌شون داستانش رو در زير آوردم:

ماجرا از اين قراره که يه روز خدا بعد از اينکه آدم و حوا رو می‌آفرينه داشته توی بهشت با آدم حرف می‌زده که آدم از خدا می‌پرسه:
- خدايا!!! چرا پوست زن رو اينقدر لطيف آفريدی؟
- برای اينکه تو که مردی از لمس اون لذت ببری
- برای چی اينقدر خوش سيما آفريديش؟
- برای اينکه تو که مردی از ديدن اون لذت ببری
و اين گفتگو ادامه پيدا می‌کنه و آدم همش از خوبی‌های روحی و جسمی و دلايل آفرينش اونها سوال می‌کرد و خدا هم همش اونها رو به اين نسبت می‌داد که برای لذت تو که مردی اين کار را کردم (آقايون خيلی هم با خودتون حال نکنيد...صبر داشته باشيد) تا اينکه آدم صداش رو مياره پايين و می‌پرسه:
از همه‌ی اينها که بگذريم چرا اونا رو اينقدر احمق آفريدی؟
خدا هم جواب می‌ده: خوب اينکه ديگه کاملاً معلومه... برای اينکه عاشق تو بشه

فقط به اين نکته اشاره کنم که اين يک داستان بود پس شما رو جون هر کی که دوست دارين من رو نزنين... در ضمن اين که خدا در اين متن همراه و در کنار انسان قرار می‌گيره هم به خاطر داستان بودن ماجراست و گر نه من هرگز خالق خودم رو تو خطاب نمی‌کنم.

---------------------------------------------------

اين يکی داستان رو وقتی اونجا رونشناسی می‌خوندماولين جملات اولين کتابموناين داستان بود که يک جملش مد نظر منه که زيرخط‌دار اون رو خواهم نوشت. البته حدود يک سال پيش انتشارات پژوه کتابی از داستان‌های کوچک بسيار بسيار قشنگ با ترجمه‌ی خوب آقای بهنام زاده چاپ کرده که من با کمال تعجب ديدم که اين داستانی هم که می‌خوام تعريف کنم هم در اون اومده:
درس بزرگ
روزی مردی سعی داشت تا بره‌ی مورد علاقه‌اش را داخل خانه ببرد. او را از پشت هل می‌داد ولی بره پاهايش را محکم به زمين فشار می‌داد و از دست او فرار می‌کرد.
خدمتکار منزل وقتی اين وضع را ديد، نزديک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکيدن انگشتش کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد!
مرد از اين اتفاق ساده، درس بزرگی آموخت. او فهميد که برای تاثيرگذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته‌های آنها را درک کرد.
بله اين جمله رو هميشه به خاطر داشته باشيد. اين يکی از اصول روابط عمومی‌ست.

برای تاثير گذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته‌های آنها را درک کرد.