آدم خونه به دوش

سلامی با بوی بدرود
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٩
 

به نام خدا

ديشب داشتم با هستی چت می‌کردم. بحث به اينجا رسيد که می‌خواد بره مکه.بعد از خداحافظی بود که ديدم لغت فرودگاه يه حس خاصی بهم می‌ده. پس با اين يه‌دونه دست هم که شده اين متن رو آماده کردم.هستی جان مرسی که اين سوژه رو به من دادی.البته به اين نکته اشاره کنم که منظورم فرودگاه پروازها‌ی خارجه‌ست.

در جستجوی احساسات آدمی. در پی جايی که همه‌ی آنها در آن جمع شده باشد. جايی که مردم در آنجا به جرم خنده و گريه تو را به نگاه‌های نامهربان محکوم نمی‌کنند.
فرودگاه... محل وداع و سلام. کسی می‌آيد و کسی می‌رود. مادری فرزندش را که سال‌ها از او دور بوده در آغوش می‌گيرد و پدری به اشک ديده فرزندش را که برای هميشه به دياری ديگر می‌رود بدرقه می‌کند. اينطرف قه قهه‌ی شادی و آنطرف ضجه زدن‌های بی حساب. يکی از شادی می‌گريد و ديگری با تمام ناراحتی در حين خداحافظی می‌خندد. زنی که تن بی‌جان همسرش از برايش سوغات آورده‌اند و آن زن پير هم کودکی را که تازه عضو خانواده‌ی آنها شده را برای اولين بار می‌بيند. هر دو‌ی آنها اين دو تن را غرق بوسه می‌کنند.نگا‌ه‌های منتظر هر جا پر می‌زند.
تابلوی اعلام پرواز‌ها. برای او يعنی انتظار برای وصال و برای ديگری آغاز بدرود. دسته‌ای با يک پرواز به ميعاد‌گاه شکر می‌روند  گروهی به پرواز به سرزمين رويايی کفر شوق دارند. او را ببين، با همسرش از غربت برگشته و من همسرم را در خاک غربت رها کردم و به خاک خود بازگشتم. صحرای محشريست اينجا. همگان دو دسته می‌شوند و در اين ميان تقدير است که حاکم اين دادگاه است.

خداحافظ برای تو چه آسون بود --- ولی قلب من از اين واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو فقط رفتن ---------- برای من ولی اين رفت جان بود
خداحافظ برای تو شگون داشت ----- برای من غم صد آسمون داشت
برای من که محتاج تو بودم ----- شکست و ماتم و درد و جنون داشت