آدم خونه به دوش

دل هر کی يه ياری داره
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
 

امروز در حال عبور از یک خیابان یک طرفه بودم و به سمت ماشین ها می نگریستم که ناگهان بوووووووممممم... یه آقای موتوری نسبتاً محترم، من رو مورد تصادف خویش قرار دادند. پس از اصابت این فرد جانی به من مظلومو تجربه ی شیرین پرواز، چند قدمی جلو تر به زمین کوفیده شده و آه از نهادم بلند شد.
نواحی آسیب دیده ی این جانب: سمت چپ سر، کتف چپ، (گلاب به روتون) آمپولگاه راست و آرنج راست

هم اکنون از شما خواهشمندم فاتحه ای جهت شادی روح عینکم که در این حادثه دار فانی را وداع گفت قرائت بفرمائید. ضمناً جهت تصدیق تفکر شما باید بگویم که همانطور که بادمجان بم، جز زلزله، آفت ندارد. من فقط درد دارم اما جاییم آسیب جدی ندید.

من بر غم و بی تابی چشمت نگرانم - - - تا قصه ی بی درد شوی در تو نهانم
آزادی اگر هست ز هر بند بریدن - - - از عشق به این عشق به بند دو جهانم
خود خواسته ام تا به تو خدمت بگذارم - - - خود خواسته ام تا که به بند تو بمانم
تا چله نشین غم ایام نباشم - - - عشق تو گزیدم، تو سرودی به لبانم
من هیچ شدم تا که تو سالار بمانی - - - حالا که شدم هیچ، شدی نام و نشانم

پ.ن. ماه محرم آمده اما امسال هیچی درکش نکردم. از خودم بدم میاد.


 
 
ارتباطات
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
 

جنگ جهانی دوم که تموم شد آلمان رو به دو تکه تقسیم کردند و وسط شهر برلین یک دیوار بلند کشیدند. خیلی ها سر همون ماجرا دیگه نامزدشون رو یا بعضی ها پدر و مادرشون رو دیگه ندیدند. اما حالا رو نگاه کنید. خواهر من آمریکاست. یه دختر ماه داره به نام پارمیس. از اونجا که این پارمیس خانم در دل مادر من بسیار جا داره. امشب به کمک این تکنولوژی که ساخته دست کافران است و در بلاد کفر مدیریت میشه (اینترنت) مادر و خواهر محترم چت صوتی-تصویری داشتند و مادر بسیار از دیدن و شنیدن تصویر و صدای نوه ی دلبندش مسرور گشت.

در زیر عکس از اوی را مشاهده می نمائید

پارمیس


 
 
دستم بگیر، این بار به خاطر خودت
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
 

سلام. یک دوست گفت: وبلاگ جای نوشتن از خود است. راست می گفت. از این به بعد این باشد محل خاطراتم و گاهی هم اشعار.
چند روزیه که دارم به این فکر می کنم که حضور خدا چطور بده هاش رو هدایت می کنه. چند وقته که درست وقتایی که از خدا دور می شم، کلی بلا سرم میاد که بگم خدایا غلط کردم و برگردم سمتش، تا برمی گردم سمتش همه ی مسائلم حل می شه. جالبه... دیشب داشتم مطالب وبلاگ خانم ابتکار رو می خوندم. قبلش هم داشتم یه مصاحبه از فیروز کریمی می خوندم. یه نکته فهمیدم، اون هم اینکه بیان ظنز می تونه بسیار کارساز باشه. تصمیم گرفتم از این به بعد طنازتر باشم.
یک شعر هم برای یک دوست می نویسم. برای نه یک نفر، بلکه برای مفهوم انتزاعی دوست:

دوست من باش در این خستگی - - - تکیه بکن بر من و دلدادگی
راه دراز است و پر از سنگلاخ - - - فکر به حق کن، نه به ره بندگی
دست طپش های دلم را بگیر - - - راه نده در دلت این مردگی
گرمی دستان و دلم سهم تو - - - تا که بهاری شوی از تازگی
کوفتگی های سفر مال من - - - تو که بخندی پرم از زندگی