آدم خونه به دوش

کاش که همسايه ی ما می شدی، مايه ی آسايه ي ما می شدی
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠
 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی - - - دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

انگار قرار است که دلتنگ بمانم - - - انگار قرار است که از مرگ بخوانم
انگار قرار است که از درد بنالم - - - یا زهر جهان تلخ کند طعم دهانم
انگار قرار است سیاهی بچشم تا - - - باران چکد از پیچ سیاه مژگانم
انگار قرار است غمین باشم و مقبون - - - تا پر شود از رنگ خزان کلّ جهانم
غم مایه ی تاریکی دل باشد و هر روز - - - شعر شب تاریک روان روی زبانم


 
 
اينم از دانشگاه رفتنمون
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱
 

وقتی کلاسای دانشگاه خسته کننده باشه و تو هم دلبسته باشی، گفتن یه شعر خیلی حال می ده، مخصوصاْ اگه سر کلاس درس شیرین استاتیک باشید. (توضیح این که استاتیک یه چیزی تو مایه های ریاضی و فیزیکه و اغلب دانشجوهای رشته های عمران و معماری در کارنامه ی افتخاراتشون چند بار افتادن واحد استاتیک رو دارن)

لمس دو دست گرم تو مایه ی حس بودنم - - - هرم لبان نرم تو باعث هر ستودنم
معنی رحمت خدا، رنگ دو چشم ناز تو - - - هر مژه ی بلند تو آیه ی زنده ماندنم
سیر تکاملم تویی، سرور و دلبرم تویی - - - دست مرا رها نکن، بی تو رفیق مردنم
ای همه عمر و شور من، دین مرا تو تازه کن - - - تا برم به لحظه ی، از تو به خود رسیدنم
آنچه تو را بری من کرده چنین قرار دل - - - شرم نگاه عاشقت بود و غزل سرودنم
نقشِ سرود و شعر من جلوه گر توسلم - - - بر خم موی تو شده تا به تو سر سپردنم


 
 
ساده. تکراری اما عاشقانه
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۳
 

بخت خوش یارم شد و آخر ز غم گشتم رها - - - از شب پر دلهره یک آشنا کردم صدا
در خیالم هم نبود از آن سیاهی مردگی - - - زندگی را عرضه گرداند به من آن آشنا
شکر حق امروز آرامش شده همراه من - - - چون نوای عشق او شست از دلم آن غصه ها
کاش می دید از زمانی که به قلبم آمده - - - گشته بر درد و جراحات وجود من دوا
غصه ها و قصه های روزهای بی کسی - - - رفته از یادم که با من مانده او تا انتها
عشق او بر روح من یک احتیاج و چون نماز - - - هر نگاه مهر او بر جان من مثل هوا
من ندارم هدیه ای هم شأن او با خود ولی - - - عاقبت از عشق او روزی کنم جانم فدا


 
 
دو شعر برای هادی
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
 

این روزها برای بعضی ها روز های خوبیست و برای بعضی نه.

بر سنگ مزار دوستم نوشته بود:

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد - - - گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق - - - مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

دلم براش تنگ شد. این دو شعر به دوستم هادی:

«یک»

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد - - - گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
در آستان جهان شما گریسته ام - - - شروع خنده عزیزان، در آسمان باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق و فقان - - - مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
نباش غمزده و غصه ام مخور مادر - - - ببین که وصل خدایم چو آشیان باشد
امید و حسرت دنیا به دل ندارم من - - - سرای آخرتم عیش جاودان باشد


«دو»

دلتنگی من معنی انکار سحر نیست - - - درد از عدم باور دنیای دگر نیست
یاد تو چنان می کشد آثار امیدم - - - کز یاد وصال تو به دل هیچ خبر نیست
این حال من از یاد نبودیست که همتا - - - در خنده ی ابرو و لبش هیچ نفر نیست
هر کس که کمی از غم من دید به چشمش - - - فهمیده چرا داغ تو در حال گذر نیست
ای کاش که روزی برسد با تو بمانم - - - تا وصل تو از مرگ جهان هیچ هذر نیست