آدم خونه به دوش

وزنی جديد
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

شعر زیر بر وزن این شعر معرف محتشم کاشانی سروده شده:

«باز این چه شورش است و که در خلق عالم است - - - باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

سبزینگی دمیده به روحم، بیا بمان - - - دنیا از عشق ما شده حیران عزیز جان
من مبتلا شـدم بـه تب داغ دست تو - - - دسـتان گـرم تـو شده پـایان هر خزان
دنیا ی من اگر پر از احساس و واژه شد - - - هر شعر من نبوده بجز عشق ما نشان
چشم و نگاه تو شده آرامشم، ببین! - - - من با نگاه ناز تو ماندم در این جهان
تا با توام به غصه ی دنیا صبورم و - - - با من بمان که بی تو غمم شد غم زمان
در حسرت نگاه تو وقت نبودنت - - - گریم مثال ابر بهاری در آسمان
همراه راه شوق و وصال توام، بیا! - - - از عشق ما شده دنیا چه جاودان


 
 
بوسه
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
 

قصه ی آن شب ما شد خوشی ها امداد - - - واژه ها از دهنت روی زبانم افتاد
عاقبت کار جهان گشت به کامم با تو - - - دل ِ اندوهزده  از شب و غم شد آزاد
لب گرم تو کلیدی ست به آرامش من - - - که به آن بوسه غم و غصه ی من داد به باد
دست ِ آخر تو شدی مرهم زخم لب من - - - طعم آن بوسه ی تو جام شرابم می داد
تا در آغوش منی این دل من آرام است - - - من کم آورده ام از غصه ی دوری فریاد


 
 
ما، باور، آرامش
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳
 

‏ من از عشق تو امشب پر از شعر و ترانه - - - پـر از نـا گـــفته هــای نگـاه عــاشقـانه
‏ تو امشب معنی مهر به عرش خود رساندی - - - برایم از خدایم شدی امشب نشانه‏
من امشب غرق امیـــد بــرای زنده بودن - - - پـر گــرمای حسی اصیــل و عــــارفانه
تـو با گلواژه هایت دلم را بردی امشب - - - کلامت هســت آتش به سـرمای شــبانه
من امشب از وجودت، پـر از یک انفجارم - - - نـه تاریکم نه مـحزون نـه غمگین از زمانه
تو ناجی بودی امشب که با دستان گرمت - - - رساندی قلب سـرد گم من را به خانه
‏ من و تو بــاز امشب به آرامش رسـیدیم - - - و این محرم شمردن کند مـــا جـــاودانه ‏


 
 
حميد مصدق
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢
 

مصرع اول برداشت آزادی از یکی از اشعار بزرگ شاعر عاشق، حمید مصدق

چه کسی خواسته که این من و تو ما نشود؟ - - - چه کسی خواسته شب راهی فردا نشود؟
چه کسی خواسته که مرز میان من و تو - - - کمتر از فاصله ی بین دو دنیا نشود؟
چه کسی خواسته که غم زده باشد دلمان - - - تا گُل غنچه ی امید شکوفا نشود؟
‏ چه کسی خواسته بغض تو به کنجی خلوت - - - بر سر شانه ی من صاحب ماوا نشود؟‏
چه کسی خواسته چشم من کور از دوری - - - از پی عطر تنت روشن و بینا نشود؟‏
چه کسی خواسته تا دست به دستت ندهم - - - وحدت و گرمیشان، مرحم سرما نشود؟‏
چه کسی خواسته با باور هم پیمانی - - - صبح خورشید وفا روشن و پیدا نشود؟
‏ نه کسی خواسته تا ما نشود این من و تو - - - و نه کسی خواسته دنیا ز تو زیبا نشود
‏ باعث این همه تلخی من و تو ماندن ماست - - - جز به وحدت دل این قافیه معنا نشود‏
تو بیا، بوسه زنم بر قدمت، ما با هم - - - قد راسخ شده ی وحدتمان تا نشود‏