آدم خونه به دوش

 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٠
 

Ha, You are just a baby that like to play with older's penis.


 
 
 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٧
 

متن سبز رنگ زير از وبلاگ ساره خانوم دودر شده. چون اتفاقی که ديشب برای من افتاد دقيقاً اتفاقی بود که چند وقت پيش برای ساره خانوم اتفاق افتاده بود. از ايشون به خاطر اينکه زمحت تایپ من رو کم کردن ممنونم.

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد

زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ايزد که به اقبال کله گوشه ی گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح اميد که بد معتکف پرده ی غيب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پريشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سايه ی گيسوی نگار آخر شد

باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز

قصه ی غصه که در دولت يار آخر شد

ساقيا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد

نمی دونم اومدن همچين شعری اونم تو اين دوران که من دارم از فرط دلتنگی به جنون می رسم چه حکمتی داره... خدايی بهتر می دونه... کاش يه حکمتی داشته باشه... کاش...

ديشب دلم می‌خواست از دست يه نفر ناراحت باشم اما هر چی سعی کردم نشد. هر کس ديگه‌ای رفتاری مشابه اون ادم با من می‌کردم فکر نمی کنم به اين راحتی‌ها می‌بخشيدمش اما اون رو ختی از دستش ناراحت هم نمی تونستم بشم. آخه چرا؟