آدم خونه به دوش

.: از من به يک اشارت :.
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢۳
 

سلام...
اولاً بايد بگم که اين بلاگ به خاطر ايام شهات مولای متقيان شياه پوش شده و به زودی (بعد از ماه رمضان) با قالب جديدی که خودم طراحی کردم در خدمتتون هستم.

امروز می‌خوام يک شعر از «شل سيلور استاين» براتون بنويسم و بعدش هم يه توضيح. شعر از اين قراره:

دونالد ناشوا و سوزان سخنگو با هم ملاقات کردند

و    تنها کاری بود که دونالد توانست انجام بدهد
سوزان گفت: « دونالد، جداً از تو خوشم می‌آيد.»
و    تنها کاری بود که دونالد توانست انجام بدهد
سوزان پرسيد: « تو هم از من خوشت می‌آيد؟»
اما    تنها کاری بود که دونالد توانست انجام بدهد
سوزان گفت:« من رفتم،دونالد. خداحافظ»
اما    تنها کاری بود که دونالد توانست انجام بدهد
سوزان رفت و هيچگاه نفهميد
که        يعنی دوستت دارم .

-------------------------------------------------------

بعضی‌ها واقعاً يه چيزيشون می‌شه. گاهی وقتا بهتره که آدم به جای ظواهر حرفهای ديگران به باطن و يا مفهوم حرف اونا هم توجه کنه. درست مثل همين بالا، اگر سوزان دقت می‌کرد که او حرکت دونالد يعنی چی، شايد هرگز نمی‌رفت و شايد رابطه‌ی اون دو سر می‌گرفت... بابا جون هر کی دوست داريد يه ذره به منظور طرف مقابلتون هم توجه کنيد... همين چند رو پيشا به يکی از دوستام يه چيزی گفتم، آنچنان از دستم ناراحت و عصبانی شد که نگو... آخه نفهميد که : از من به يک اشارت - - - از تو به خوب گرفتن
باز هم شهادت حضرت علی (ع) رو به شما تسليت ميگم


 
 
حرف را بايد زد
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٧
 

چند روز پيشا با شايان رفته بوديم بيرون... بعد از يه مقدار درد دل و حرف، به اين نتيجه رسيديم که بهتره من بنويسم... البته دليلش حرفای شما عزيزان بود... فردای روز تولد وبلاگ ساره خانوم (يعنی پريشب) دلم خيلی گرفته بود آخه حرفای اين بنده خدا مهر تاييدی به حرفای من بود و خلاصه کلی تو کف بودم تا اينکه احساس کردم که بار دار شدم و يه شعر داره متولد می‌شه... کاغذ قلم برداشتم... و اين آخرين شعرم... هرچند در قالب مثنويه اما زياد به مثنوی شبيه نيست... می‌نويسم برای تنها کسی که با من ماند... يار و همدم تنهاترين لحظه‌هايم... آنکه به او عشق می‌ورزم... الله عزيز

 ياد ايام قديم آتش به جانم می کشد - - - نقش چشمان تو شعری بر لسانم می کشد
خواهش ديدار تو ای روشنی بخش جهان - - - دارم اما کی شود پايان خودت گويی زمان
گر چه من غرق گناهم ليک ای سلطان دهر - - - گر نمی بخشی مرا آنی بکش با جام زهر
ياد داری از ازل در دل چه عشقی کاشتی؟ - - - من لياقت را ندارم تو غلط انگاشتی
از می صد ساله‌ات اندک به من دادی ولی - - - مست مستم کردی همچون چشم دخت کابلی
گرچه من تيشه ندارم،بيستون را با دو دست - - - می‌کنم، چونکه شرابت کرده من را مست مست
گر تو می‌دانستی که من عاشق و ديوانه‌ام - - - پس چگونه گويی که رو کز تو من بيگانه‌ام

راستی در ضمن تولد وبلاگ ساره‌ خانوم سه‌شنبه بود... برين سريعاً تبريک بگين... من هم اين روزا خيلی دلم گرفته اما مهم نيست با همه‌ی تلاشم می‌خونم...  بهتون سر می‌زنم


 
 
چی بگم؟
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۱
 

به نام خدا

عزيزان سلام.
امروز خيلی فکر کردم... به اين که چرا من بايد بلاگ بنويسم... آيا با وبلاگ نويسی من چی تغيير می‌کنه... اگه من ننويسم کی احساس می‌کنه که يه چيزی از زندگيش کم شده... بودن يا نبوئن من هيچ فرقی نمی‌کنه...يه زمانی به پيشنهاد ساره و فرشاد بلاگ زدم... يه مدت برای دل دوستام می‌نوشتم...دوستای که فکر می‌کردم نوشته‌های من براشون مهمه... اما در اون مدتی که شعر زندگی رو بستم و من-عشق-خدا رو باز کردم فهميدم که همه چيز دروغ بوده فقط دم معرفت ساره و شقايق گرم که باز هم همراه من موندن...
يه مدتی برای غم دوستام می‌نوشتم تا دلشون رو آروم بکنم... يه مدت برای معشوقم می‌نوشتم اما اون رابطه هم دوامی نداشت... يه مدتی آموزش فلسفه،عرفان،عشق و روانشناسی کردم... مدتی هم به چرت‌وپرت نويسی مشغول بودم... همه‌ی کسايی که می‌رفتم بلاگشون پيشم می‌اومدن واکثراً هم از وقتی ديگه نشد برم پيششون من رو فراموش کردن...
می خوام برم...برم از اينجايی که همه‌ی دوستت دارم ها دروغن... آره عمر همه‌ی دوستت دارم‌ها قد ی گوله برفه... اونقدر همه ديوونه‌ی اينجان که ديگه همه‌ی چيزشون مجازی شده... من و شروان مدت ۷ سالی هست که با هم دوستيم اما وقتی بهش می‌گم حالت چه‌طوره می‌گه يه حسيم بعد از چندلحظه مکث می گه برو تو بلاگم بخون... اين آخه يعنی چی؟ من تو اين دنيا هيچ چی نيستم... يه مرده...
من می‌خوام برم... اونايی که به نظرشون وجود من اهميتی داره بنويسن... چون من واقعاً احساس می کنم که بايد برم... اگه حتی دو نفر هم با دليل بنويسن که چرا وجود من برای اونا مهمه من خواهم موند


 
 
مرگ در راه است
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۸
 

انگار همين ديروز بود... من و اون با هم تو بيمارستان گل می‌جگفتيم وگل می‌شنيديم. اون هر روز حالش بدتر می‌شد... انگار همين ديروز بود اون با شور و شوق خاصی اشهدش رو گفت و مسلمون شد... انگار همين ديروز بود که صدای اون برای هميشه قطع شد و بوسه‌های مهربون و گرم اون از من گرفته شد... انگار همين ديروز بود که اون زير اون خاک سرد مدفون شد... خدا بيامرزدت اريکا گورا (Ericka Guera).

نوشته‌ی بالا توسط آريو دوست عزيزم نوشته شده. داستان عشق اون رو قبلا توی اينجا نوشته بودم... و جمعه دو آبان سالمرگ اون بود... من به آريو ی عزيز تسليت می گم... هر کس خواست می‌تونه داستان غم‌انگيز زندگی اون دوتا رو در يک بيمارستان توی آمريکا از اين آرشيو من بخونه

شاد باشين و ماه رمضان بر همهتون مبارک