آدم خونه به دوش

هوا بس ناجوانمردانه سرد است
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱
 

سلام

شهادت امام موسی کاظم رو به همه‌ی عاشقان آن حضرت تسليت می‌گم

اون دوستانی که دوست دارن متن‌های همیشگيم و آخرين شعرم رو بخونن شماره‌ی ۱و اونايی هم که می‌خوان از حالم با خبر بشن شماره‌ی ۲ رو بخونن البته می‌دونم که عزيزانی هم پيدا می‌شن که همش رو بخونن.

خانه به دوشی گاهی بد درديه و گاهی هم زيباست. توی‌آخرين شعرم به چندتا‌شون اشاره کردم. نظرتون رو راجع به شعر حتماً بگين.

ما زنده به عشقيم که در عشق نهانيم~~~ما مطرب و مستيم که بی جام نمانيم
گر مست شوی از شرر برق نگاهش~~~ بينی که چرا عاشقیم و يار ندانيم
هم کيش به مجنونيم و حافظ پدر ماست~~~وين درس دل‌انگيز از اين نامه بخوانيم
گر هست به اين دل شرری از سر شرکی~~~آنـرا به طرب از سر بــازار بـرانيــم
ما هرگز و هرگز به تمنای وصالش~~~يک لحظه به اين خانه‌ی بی عشق نمانيم
ما خانه به دوشيم در اين گردش ايام~~~هر جای بريم بی سر و کاشانه بمانيم

۲ـ چند وقت پيش رفته بودم کوه، خوشبختانه چون شنبه بود، کوه خيلی خلوت بود. اونجا از دست اين دلم تا تونستم گريه کردم شايد به قول يک دوست عزيز اگه بزرگتر بشم، با ظرفيت‌تر بشم. اما مسئله که همين ظرفيت (با شاهد و مدرک عرض می‌کنم) زمانی ظرف درد خيلی‌ها بوداما حالا به خاطر يک موضوع ساده( گرچه زيادم ساده نيست) به اسم تنهايی دلم اونقدر گرفته بود که گريه‌ام بند نمی‌اومد، حتی اين از اون گريه‌هايی هم نبود که آدم رو سبک کنه بلکه هر چی اشکام پايين می‌اومد دلم بيشتر می‌گرفت. اينجا بود که اين بيت رو گفتم.

هان بشنو ای دل من،پندی ز اين حکايت~~~ تنها اگر بمانی يارت شود خدايت


 
 
دوستتون دارم
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 

به نام خدا، همون که دوستش دارم و ايشان هم من رو دوست دارن.دوست داشتم اون شبانی بودم که هيچی حاليش نتود و ابراز عشقم به خداوند رو با همون کلمات ساده می‌تونستم بيان کنم. اما می‌گن مسلمون کلاسش پيش خدا بيشتر از اين حرفاست که خدا اون ابراز علاقه‌ی يک مسلمون رو به خودش اينطوری قبول کنه. مدتيه که تو قرارهای بچه‌های وبلاگی‌ها رو تحت نظر دارم. می‌بينم اکثرشون تو يک محدوده از عمرشون هستند که تکليف مشخصی دارن. يکی دانشجوه، يکی سر کار ميره، يکی حتی دانش‌آموزه اما من چی؟ من تکليفم معلوم نيست. نمی‌دونم چه بايد بکنم. من يه آدمی کنکور داره و بايد سال آينده قبول بشه. پس من منتظر چی هستم؟ من دل به اين روابط مجازی بستم . خودم رو اين وسط گم کردم. من يه آدم مجازی نيستم من آدمی هستم که دل دارم دلی که می تونه دوست داشته باشه. دلی که می‌تونه مهربونی کنه. دلی که حتی می‌تونه عاشق بشه. اما چرا؟ چرا من حس می‌کنم که توی هويت اينترنتيم هيچی از من معلوم نيست امروز يکی از دوستای اينترنتيم رو ديدم. من روی اون شناخت کاملی نداشتم. اما چهره‌ی اين پسر شناختی رو به من داد که شايد طی سالها بايد کست می‌کردم به من داد.خيلی‌ها ازش تعريف می‌کردن و من هم خيلی دوستش داشتم اما وقتی چهره‌ش رو ديدم اون انرژی‌ای که از صورت يک دوست برمی‌خيزه رو در چهره‌ش ديدم. فقط سر يکی از جملاتش ازش ناراحت بودم. هر چی که تلاش کردم که اون رو به خاطر اون يک جمله‌اش نبخشم ديدم نمی‌شه اونقدر از چهره‌ی اين آدم مهر می‌باريد که من جز اينکه شخصيتم رو از اون مخفی کنم کاری نتونستم بکنم. من، نيمايی که به روابط عمومی بالا معروف بودم، ديدم نمی‌تونم و واقعاً در توانم نيست که با اين آدم صحبت کنم.آخه مگه چه‌قدر می‌تونم پست باشم اون اينقدر خوب و من اين همه بی‌معرفت؟ من چرا همه چيزم ديجيتالی شدم؟ آدمی که اشتباه من رو نتنها بخشيد بلکه حتی از من معذرت‌خواهی هم کرد. آخ که چه بزرگواری به اين می‌گن پيدا شدن يک صفت خدايی در يک انسان. اين کار اون، اون دل مهربونشکه از تو چشماش می‌شد اون رو پيدا کرد و اخلاق بد خودم من رو ياد گلستان سعدی انداخت يه بيت معروفشه:

کرم بين و لطف خداوندگار ----- گنه بنده کرده‌است او شرمسار

اميدوارم خيال نکنيد که من آدم ظاهر بينی هستم و يک ديدن چهره اينقدر رو من تاثير گذاشته. اون مدتی تو مرکز مشاوره کار می‌کردم ياد گرفتم که حدود شخصيتی افراد رو پيش از اينکه باهاشون صحبت کنم از روی الگوريتم چهره‌شون تشخيص بدم چون اين بری برخورد با مريض حياتی هستش. اما من فقط يک چيز رو ديدم و اون اين بود که هر چی از اين دوست عزيزم تعريف شنيده بودم درسته علاوه بر اينکه ابعاد خيلی جزئی از اون رو می‌شناسم. از اين بحث که بگذريم امروز به اين فکر کردم که چرا منی که هر روز ۳۰ تا ۳۵ تا مشاوره داشتم، منی که ساعتها حرف می‌زدم بی اينکه موضوع يا مطلب کم بيارم، منی که اونقدر اراده‌ی قويی داشتم حالا به جايی رسيدم که همهکس و کارم اينترنتی شده. منی که اونقدر اجتماعی بودم حالا برجيح می‌دم با دوستام جای صحبت، چت کنم. نه ديگه نيما بيدار شو. من خيلی حرف واسه گفتن دارم و خيلی کارها برای انجام. امروز تصميم گرفتم به کنکورم بها بدم. تصميم گرفتم به خودم اهميت بدم. تصميم گرفتم که اراده‌ای قوی در خودم ايجاد کنم. من برای رسيدن به هدف نهايی خودم بايد چيزهای کم ارزش تر رو رها کنم. رها کردن اينترنت برای من يعنی تنهايی. اما چون ديگه واقعاً نيازی نمی‌بينم که حضوری در اين جمع داشته باشم بايد خداحافظی کنم. من می‌رم گرچه باز هم شايد بنويسم اما اون خيلی دير به دير اتفاق خواهد افتاد. من می‌رم و تا زمانی کنکور سال آينده برنمی‌گردم بعنی اين حضور فعال فعلی رو نخواهم داشت. در اين مدت خيلی از دوستان کمکم کردن که جا داره ازشون تشکر کنم. بعد از اينکه وبلاگ شعر زندگی رو بستم (حدود ۸ ماه قبل) به پيشنهاد ساره خانوم اين وبلاگ رو باز کردم که از اينکه در گرايش من به سمت اين اعتياد مخرب من رو ياری کردن کمال تشکر رو دارم. بعد از اون حمابت‌های دکتر پارسی به من کمک بزرگی کرد که از ايشون هم تشکر می‌کنم. بد نمی‌دونم که يادی بکنم از اولين متنهام که راجع‌به محرم بود که ايده‌ی اونا رو هم از امام حسين و خدا گرفتم که نمی‌شه بهشون لينک داد. شادی عزيز که خيلی به من لطف داشت و داره و يادمه که سر متن شقايق گل هميشه عاشق که اولين کار داستانی من بود حسابی من رو شست اما اين کار اون به من کمک بزرگی کرد. احسان و احسان دو تن از دوستان گلم که به اوليه برای کمک به اينکه اندک اند به فکر خداحفظی بيافتم و از دومی به خاطر کمک‌ها روحی‌ای که به آدم می کنه تشکر می‌کنم.قرار ۲۹ فروردين نقطه‌ی عطفی بود در تاريخ وب‌نويسی من که اون باعث آشنايی من با تکتم و نيما و شهاب شد. تکتم خيلی اوايل نظرات قشنگی می‌داد و نظراتش کمک بزرگی بود اما جديد به قول خودش جَو گرفتتش و با اينکه متن رو می‌خونه درست و حسابی نظر نمی‌ده. نيما هم که باعث شد که بفهمم که نتايج بررسی‌های وانشناسی خارج با اينکه به نظر مياد در ايران صدق نمی‌کنه اما دقيقاً انگار در ايران به دست اومده و ديد من و نوع نگرشم رو نسبت به بعضی‌ها عوض کرد.در پايان سری اول وبلاگم هم يک خبر با مزه از طرف پدرم باعث شد که من وبلاگم رو ببندم و يکی از دوستان که من اصلاً نمی‌تونم حدس بزنم کی بود اون رو دوباره باز کرد. من هم خوب دوباره نوشتم. در پايان هم اين کارم رو مدیون فرهاد عزيزم می‌دونم. کسی که وجودش الگو‌وار من رو به سمت درست هدايت کرد. من با شناخت اون تازه فهميدم که تو چه خواب عميقی بودم و ملاقات اون من رو به حد زيادی تحت تاثير قرار داد و باعث شد که من هم بفهمم که می‌شه خورشيد شد و تابيد می‌شه آسمونو بوسيد. گرچه نشد زياد باهاش حرف بزنم اما از تو به يک اشارت از من به سر بريدن.راستی اون دوستم که بالا صحبتش رو کردم همين فرهاد جونه.
در نهايت هم بايد از چهار نفر ديگه تشکر کنم. چهار نفر که محبت‌های بی‌دريغ‌شون کمک بزرگی برای من بود. چهار خواهر عزيزم. هدی۱ هدی‌مجهول ساره‌یاقوت هيلدا که به ترتيب اولی واقعاً انرژی‌ای که تو وبلاگ اوليه بود به من روحيه می‌داد. دوميه خواهر عزيز و مهرتونی برام بوده و هست و توی قرار بچه‌های يادمان حرفای مادرش خيلی رو من تاثير گذاشت. سوميه هم هر چند خيلی کوبنده نظر می‌داد اما واقعاً خيلی به من کمک کرد هم نظراتش و هم حرفاش. هيلدا هم که تعريف نداره همه می‌دونن چه‌قدر مهربونه و می‌دونن که من اين خواهر گلم رو با يه دنيا عوض نمی‌کنم.(شوخی کردم حالا اگه جدی يه نفر خواست با يه دنيا معاوضه‌اش کنه شايد به توافق برسيم).

هر بدی خوبی ديدين حلال کنيد.واقعاً می‌گم. طلب حلاليت ازتون دارم.
راستی اينم يه عکس از من که گفته بودين


 
 
I knew I loved you before I met you
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٥
 

به نام دوست

من می‌دانستم که تو را دوست دارم حتی پيش از اينکه تو را ملاقات کرده باشم. در نگاه اول اين جمله يک جمله‌ی جالب، زيبا و شايد اندکی رمانتيک به نظر برسد اما حقيقت آن است که اين جمله که به نوعی شعار محسوب می‌شود، پيام گروهی‌ست که هر روز به تعداد آنها افزوده می‌شود. شايد موضوع را اندکی پيچيده کنم وقتی که می‌گويم به احتمال زياد شما هم عضوی از اين گروه عظيم هستيد.
يکی از روش‌هايی که در رياضيات به نوعی استدلال ضعيف خوانده می شود اما در منطق انسان در موارد کثير يک استدلال قوی است، استفاده از مثال است نه يک مثال جزئی بلکه مثالی کلی که در بر گيرنده‌ی جامعه‌ی کثيری از افراد يا اشياء قابل بررسی است. من هم با بيان سه مثال کلی به شما نشان می‌دهم که اين شعار و عقيده در اکثر مردم به صورت يک باور وجود دارد.
شما به احتمال زياد در گپ‌های اينترنتی(چت‌ها) شرکت کرده‌ايد. گاهی با کسی به گفتمان ( گفتگو) می پردازيد. مدتی‌ست او را می‌شناسيد(حال يا هم جنس يا غير همجنس)  با ابعاد گسترده‌ای از شخصيت،طرز فکر و روحيات او آشنا شده‌ايد. گاهی اين روابط به يک نوع اطمينان متقابل می‌انجامد و دو طرف نسبت به هم احساس آرامش می‌کنند. راحتتر از دوستان معمول خود با او دردودل می کنند و او را از احساسات درونی خود آگاه می‌سازند و به اين ترتيب گاهی نوعی دوستی ( و در بعضی از روابط غير هم جنس) عشق پديد می‌آيد که اين نوع علاقه می‌تواند تا حد عشق‌های اسطوره‌ای پيش رود. حال بعد از مدتها که او را می‌شناسيد و با او دوست هستيد، او را باور داريد و از اينکه با او آشنا شده‌ايد خوشحاليد، با او قرار يک ملاقات حضوری را می‌گذاريد، وقتی او را ملاقات می‌کنيد ذره‌ای از عشق و علاقه‌ی شما نسبت به او کم نمی‌شود، حتی اگر او آن پريچهری که شما در ذهن خود ساخته بوديد نباشد. و آن هنگام است که در قلب شما نوايی به گوش می‌رسد... نوايی با اين مضمون که :من می‌دانستم که تو را دوست دارم حتی پيش از اينکه تو را ملاقات کرده باشم.
مثال دوم مخصوص ما ايرانی‌های شيعه مذهب است.همه‌ی ما از دوران کودکی با داستان‌های کربلا بزرگ شده‌ايم. همه‌ی ما همچون عاشقی که برای وصال يارش دعا می‌کند، گاه و بی‌گاه دعای فرج می‌خوانيم. بی‌آنکه در صحنه‌ی کربلا بوده باشيم و به خاک و خون کشيده‌شدن نور ديده‌گان پيامبر را ببينيم، در غم و سوگ اين حادثه می‌گيرييم. ما هرگز روز عاشورای واقعی در کربلا نبوده‌ايم. هرگز امام عصر خود را نديده‌ايم اما به آنها عشق می‌ورزيم. و اين است معنی کاملی بر جمله‌ی من می‌دانستم که تو را دوست دارم حتی پيش از اينکه تو را ملاقات کرده باشم.
مثال آخر مربوط می‌شود به نوعی ارتباط متقابل وعاشقانه ميان عبد و معبود، خالق و مخلوق... عشق به او که ديدنی نيست. او که جمال مطلق و زيباترين زيباست. معشوقی که بينهايت کمترين ظريفتی‌ست که می‌توان به او نسبت داد در مورد توان پذيرش و پاسخ‌گويی به عشق... او را دوست می‌داريم و به او عشق می‌ورزيم. و اين بار ديگر همان جمله‌ايست که به اين شرح است:من می‌دانستم که تو را دوست دارم حتی پيش از اينکه تو را ملاقات کرده باشم. آن‌هنگام که آن دادار پاک عاشقان راستين خود را به بهشت فرامی‌خواند، از آنها خواهد شنيد که آنها نه به زبانهای مختلف، بلکه به زبان عشق به او می‌گويند:من می‌دانستم که تو را دوست دارم حتی پيش از اينکه تو را ملاقات کرده باشم.

-----------------------------------------------

همانطور که مشاهده کرديد اين شعار يک سخن جهان شمول است و اکثر مردم چه کافر و مشرک و يکتا پرست آنرا در دل خود دارند. اما خود اين جمله با اين ترکيب بندی‌کلمات اولين بار توسط گروه Savage Garden مطرح شد. جالب اينجاست که اين گروه موسيقی دو نفره، در اين ترانه‌ی خود به نکاتی اشاره می‌کنند که انگار به خود امام زمان اشاره دارد. سراسر اين شعر زيبايی و احساس است. دوست چندين و چند ساله و عزيزم که شايد اين روزا جون خودم رو بهش مديون باشم شايان عزيز يه بلاگ ساخته است که در آن راجع به اين گروه می‌نويسه اميدوارم که بهش سر بزنيد. من ازش تشکر می‌کنم که با ارائه‌ی شعر اين ترانه در وبلاگش چنين سوژه‌ی خوبی به من داد.


 
 
سلامی دوباره
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
 

به نام آنکه از مادر مهربانتر و از هر معشوق وفادارتر است

دوستان عزيزم سلام... امروز می‌خوام دو تا داستان خيلی کوتاه تعريف کنم که هر دوی اونها رو وقتی تو آمريکا بودم شنيدم. جريان شنيدن هر کدوم رو هم براتون تعريف می‌کنم اما بايد برای هر دوی اونها نظر بدين‌ها.

يه مدتی بنا به دلايلی در بيمارستانی اقامت داشتم(حدود ۳ ماه) در اين سه ماه يکبار که توی بخش کودکان يه جشن تود. من هم دعوت شدم... اونجا بچه‌ها يه چند تا تئاتر کوچک آماده کرده بودن که يکی‌شون داستانش رو در زير آوردم:

ماجرا از اين قراره که يه روز خدا بعد از اينکه آدم و حوا رو می‌آفرينه داشته توی بهشت با آدم حرف می‌زده که آدم از خدا می‌پرسه:
- خدايا!!! چرا پوست زن رو اينقدر لطيف آفريدی؟
- برای اينکه تو که مردی از لمس اون لذت ببری
- برای چی اينقدر خوش سيما آفريديش؟
- برای اينکه تو که مردی از ديدن اون لذت ببری
و اين گفتگو ادامه پيدا می‌کنه و آدم همش از خوبی‌های روحی و جسمی و دلايل آفرينش اونها سوال می‌کرد و خدا هم همش اونها رو به اين نسبت می‌داد که برای لذت تو که مردی اين کار را کردم (آقايون خيلی هم با خودتون حال نکنيد...صبر داشته باشيد) تا اينکه آدم صداش رو مياره پايين و می‌پرسه:
از همه‌ی اينها که بگذريم چرا اونا رو اينقدر احمق آفريدی؟
خدا هم جواب می‌ده: خوب اينکه ديگه کاملاً معلومه... برای اينکه عاشق تو بشه

فقط به اين نکته اشاره کنم که اين يک داستان بود پس شما رو جون هر کی که دوست دارين من رو نزنين... در ضمن اين که خدا در اين متن همراه و در کنار انسان قرار می‌گيره هم به خاطر داستان بودن ماجراست و گر نه من هرگز خالق خودم رو تو خطاب نمی‌کنم.

---------------------------------------------------

اين يکی داستان رو وقتی اونجا رونشناسی می‌خوندماولين جملات اولين کتابموناين داستان بود که يک جملش مد نظر منه که زيرخط‌دار اون رو خواهم نوشت. البته حدود يک سال پيش انتشارات پژوه کتابی از داستان‌های کوچک بسيار بسيار قشنگ با ترجمه‌ی خوب آقای بهنام زاده چاپ کرده که من با کمال تعجب ديدم که اين داستانی هم که می‌خوام تعريف کنم هم در اون اومده:
درس بزرگ
روزی مردی سعی داشت تا بره‌ی مورد علاقه‌اش را داخل خانه ببرد. او را از پشت هل می‌داد ولی بره پاهايش را محکم به زمين فشار می‌داد و از دست او فرار می‌کرد.
خدمتکار منزل وقتی اين وضع را ديد، نزديک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکيدن انگشتش کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد!
مرد از اين اتفاق ساده، درس بزرگی آموخت. او فهميد که برای تاثيرگذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته‌های آنها را درک کرد.
بله اين جمله رو هميشه به خاطر داشته باشيد. اين يکی از اصول روابط عمومی‌ست.

برای تاثير گذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته‌های آنها را درک کرد.