آدم خونه به دوش

من هنوز داغونم
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳۱
 

دوستان سلام
تایپ با اين يه دست به شدت سخته... امروز دستم از هميشه بيشتر درد می‌کرد.
Gary moore خواننده‌ی آمريکايی يه ترانه داره که شعر قشنگی داره. من سعی کردم اون رو به بهترين حالت ترجمه کنم. اون شعر رو در زير نوشتم البته انگليسی‌اش رو گذاشتم که اگه کسی انگيليسيش رو بتونه بخونه خيلی از فارسيش قشنگتره.
راستی... مودم من بعد از نوشتن و فرستادن اين متن جمع خواهد شد و ديگه زياد آنلاين نمی‌شم. از اين به بعئ هفته‌ای يکبار از کافی‌نت آنلاين خواهم شد. هر هفته به پنج بلاگ سر می‌زنم. پس اگه يه ذره سر زدن به بلاگتون دير می‌شه متاسفم. همواره شاد و پيروز باشيد... دوستدار شما...نيما


---------------------------------------------------------------------


Used to be so easy
To give my heart away
BUT I FOUND OUT THE HARD WAY
THERE`S A PRICE YOU HAVE TO PAY
I FOUND OUT THAT LOVE
WAS NO FRIEND OF MINE
I SHOULD HAVE KNOWN
TIME AFTER TIME
SO LONG
IT WAS SO LONG AGO
BUT I`VE STILL GOT THE BLUES FOR YOU
USED TO BE SO EASY
(TO) FALL IN LOVE AGAIN
BUT I FOUND OUT THE HARD WAY
IT`S A ROAD THAT LEADS TO PAIN
I FOUND THAT LOVE
WAS MORE THAN JUST A GAME
YOU'RE PLAYING TO WIN
BUT YOU'LL LOSE JUST THE SAME
SO LONG
IT WAS SO LONG AGO
BUT I STILL GOT THE BLUES FOR YOU
So many years
Since I seen your face
But here in my heart
There's an empty space
You used to rule


SO LONG
IT WAS SO LONG AGO
BUT I STILL GOT THE BLUES FOR YOU
Though the days come and go
There's one thing I know
I'VE STILL GOT THE BLUES FOR YOU


که قلبم رو کنار بذارم
اما من اين‌بار ديدم که خيلی سخته
و اين همون بهاييست که بايد پرداخت کرد
من فهميدم که عشق
يار من نيست
و من بايد اين رو
بارها و بارها می‌فهميدم
خيلی گذشته
اين ماجرا مال خيلی گذشته‌ست
اما من هنوز به خاطر تو داغونم

معمولاً برام آسون بود
که دوباره عاشق بشم
اما اين‌بار پيمودن اين راه رو سخت ديدم
راهی که به سمت درد طی می‌شود
من فهميدم که عشق
بيش از يک بازيست
همگان برای پيروزی بازی می‌کنند
اما اين در اين بازی هر دو خواه‌ند باخت
خيلی گذشته
اين ماجرا مال خيلی گذشته‌ست
اما من هنوز به خاطر تو داغونم
سالها گذشت
تا اين‌که من بتون با کس ديگری بودن رو تحمل کنم
اما اينجا در قلب من جای خالی‌ايست
که تو در اونجا فرمانروايی می‌کردی
خيلی گذشته
اين ماجرا مال خيلی گذشته‌ست
اما من هنوز به خاطر تو داغونم

گر چه روزها و شب‌ها ميان و می‌رن
اما من فقط اين رو می‌دونم که
هنوز به خاطر تو داغونم


 
 
سلامی با بوی بدرود
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٩
 

به نام خدا

ديشب داشتم با هستی چت می‌کردم. بحث به اينجا رسيد که می‌خواد بره مکه.بعد از خداحافظی بود که ديدم لغت فرودگاه يه حس خاصی بهم می‌ده. پس با اين يه‌دونه دست هم که شده اين متن رو آماده کردم.هستی جان مرسی که اين سوژه رو به من دادی.البته به اين نکته اشاره کنم که منظورم فرودگاه پروازها‌ی خارجه‌ست.

در جستجوی احساسات آدمی. در پی جايی که همه‌ی آنها در آن جمع شده باشد. جايی که مردم در آنجا به جرم خنده و گريه تو را به نگاه‌های نامهربان محکوم نمی‌کنند.
فرودگاه... محل وداع و سلام. کسی می‌آيد و کسی می‌رود. مادری فرزندش را که سال‌ها از او دور بوده در آغوش می‌گيرد و پدری به اشک ديده فرزندش را که برای هميشه به دياری ديگر می‌رود بدرقه می‌کند. اينطرف قه قهه‌ی شادی و آنطرف ضجه زدن‌های بی حساب. يکی از شادی می‌گريد و ديگری با تمام ناراحتی در حين خداحافظی می‌خندد. زنی که تن بی‌جان همسرش از برايش سوغات آورده‌اند و آن زن پير هم کودکی را که تازه عضو خانواده‌ی آنها شده را برای اولين بار می‌بيند. هر دو‌ی آنها اين دو تن را غرق بوسه می‌کنند.نگا‌ه‌های منتظر هر جا پر می‌زند.
تابلوی اعلام پرواز‌ها. برای او يعنی انتظار برای وصال و برای ديگری آغاز بدرود. دسته‌ای با يک پرواز به ميعاد‌گاه شکر می‌روند  گروهی به پرواز به سرزمين رويايی کفر شوق دارند. او را ببين، با همسرش از غربت برگشته و من همسرم را در خاک غربت رها کردم و به خاک خود بازگشتم. صحرای محشريست اينجا. همگان دو دسته می‌شوند و در اين ميان تقدير است که حاکم اين دادگاه است.

خداحافظ برای تو چه آسون بود --- ولی قلب من از اين واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو فقط رفتن ---------- برای من ولی اين رفت جان بود
خداحافظ برای تو شگون داشت ----- برای من غم صد آسمون داشت
برای من که محتاج تو بودم ----- شکست و ماتم و درد و جنون داشت


 
 
 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۸
 

سلام...من از بيمارستان اومدم... متشکرم که در اين مدت من رو از ياد برديد


 
 
عشق را به خاطر بسپار... معشوق مردنيست
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٦
 

سلام.من اول فکر می‌کردم که حالش به اين زودی ها خوب نشه.البته ديروز حدود های ظهر يک بار به هوش اومد و بعد دوباره از هوش رفت.طرفای ساعت هفت بود که دوباره به هوش اومد اما من خبر نداشتم. خوشبختانه امروز به بخش منتقلش کردن ولی معلوم نيست که کی مرخص می‌شه. لطفاً براش دعا کنيد. جالبيش اينجاست که ديشب حتی به يکی از دوستاش هم زنگ زده.
امروز به پيشنهاد اون اين مطلب رو می‌نويسم. چيزی که اون به من خيلی خوب ياد داد اما گويا خودش به اين مسئله اهميت نمی‌ده.
بله بايد عشق را به خاطر سپرد چون معشوق مردنيست. همانطور که بايد پرواز را به خاطر سپرد. بايد دقت کنيد که آنچيزی که در عشق مهم است حس و وجد خود عشق است...وجودی که باعث رشد و شادی و مهر و صفا می شود و گر نه اگر معشوق شما از دست برود(خدای ناکرده) شما بايد به همان دوران جهالت و تاريک بدون عشق باز گرديد اين در حاليست که شما در اين حالت حامل کوله باری از تجارب هستيد. تجاربی که هرگز آنها را در کتاب‌های نمی‌توانستيد بيابيد. پس عشق را ب خاطر بسپاريد. معشوق مردنی‌ست. در ضمن از آنجايی که عشق حقيقی همان عشق به خداست پس بايد نفس عمل يعنی عشق ورزيدن را مورد توجه قرار داد و همچنين اينکه تنها معشوقی که مردنی نيست. با وفاست و هرگز شما را ترک نمی‌کند. نيما توی يکی از اشعارش که اينجا هم نوشته بود يه بيت داشت به اين مضمون:
خواستم من که بگويم سبب غم به نگار * * * نشود هست بدين تير هزاران آرش
خوبی عشق به خدا اين است که با اينکه برای اون يک تير هزاران آرش وجود دارد اما خدا تيريست که برای‌همه کمانداران عالم هم کافی است.

به اميد شاذکامی شما عزيزان


 
 
يه خبر
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٥
 

سلام... من مهدی دوست نيما هستم. کتاسفانه برای نيما مشکل بزرگی پيش اومده که تا حدود دو يا سه هفته نمی‌تونه بنويسه... شما رو به خدا که نپرسيد چی شده... اما فقط لطف کنيد و يکی از اين دو گزينه رو انتخاب کنيد...در طول اين مدت من بنويسم... يا اينکه چيزی نوشته نشه تا نيما بياد...مرسی


 
 
افسوس
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱
 

گاه می‌انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی، روی تو را
کاشکی می‌ديدم.

شانه بالا زدنت را
                       - بی قید-
و تکان دادن دستت که،
                              - مهم نيست زياد -
و تکان دادن سر را که،
                              - عجيب! عاقبت مُرد؟
                                                         -افسوس!

کاشکی می‌ديدم!

من به خود می‌گويم:

(( چه کسی باور کرد
(( جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد

(حميد مصدق)

nima azaraeen ©


 
 
عشقی برای هميشه
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۳
 

مسلماً شنيده‌ايد که نيازهای اوليه‌ی انسان خوراک، پوشاک و مسکن است اما امروزه در دنيا(به استثناء عده‌ی معدودی از کشورها) اين نيازها برای اکثر مردم فراهم است و نيازهای انسان تنها به اين سه بخش تقسيم نمی‌شوند. دو مورد مهم ديگر که برای هر جامعه مهم و ضروری است، نيازهايی‌ست به نام سلامت جسم و سلامت روح افراد اجتماع. در مورد سلامت جسم که شکی نيست اما سلامت روح برای هر جامعه باعث پويايی و پيشرفت جامعه در عرصه‌های مختلف می‌شود. يکی از مواردی که وجود آن در فرد نشانی از نشانه‌های سلامت روح است مسئله‌ی محبت و علاقه است. اگر انسان از اين عنصر بی بهره باشد به يک فاشيست تبديل می‌شود.(توضيح: فاشيسم نوعی مکتب است که در آن فرد فاشيست برای رسيدن به هدف خود به هر کاری دست می‌زند و اگر مانعی بر سر راه خود ببیند آن را به هر قیمتی کنار می‌زند. حتی به قيمت قتل) حتماً می‌توانيد درک کنيد که فاشيسم می‌تواند چه بلايی به سر جامعه‌ی جهانی بياورد. مثلاً هيتلر نمونه‌ی بارز يک فاشيست بود.
يکی از مراحل بالای محبت و علاقه، عشق است. چيزی که امروزه به خصوص برای جوانان تبديل به يک آرمان شده. به عنوان مثال حتماً می‌دانيد که سايت‌های دوستيابي به خصوص در قاره‌ی اروپا و امريکا از پرعضو ترين سايت‌ها هستند. در گذشته عشق(البته عشق انسان به انسان) تنها به دايره‌ی ديدار و وجود فيزيکی محدود می‌شد. آدم‌ها با يکديگر ارتباط برقرار می‌کردند، با هم صميمی می‌شدند و به هم عشق می‌ورزيدند اما بعدها با پيشرفت ارتباطات عشق‌های مکاتبه‌ای پا به عرصه‌ی وجود نهادند. شخصی از يک شهر به شخصی در شهری ديگر عاشق می‌شد و آنها از طريق نامه( و بعدها تلفن) با هم در ارتباط بودند.گر چه طبق فلسفه‌ی افلاطونی ،عشق تاثير نوعی از شهوت بر بدن است و در ضمن بخش‌هايی از اين فلسفه هم توسط علم ثابت شده اما در کل اين نوع از عشق از قاعده‌ی کلی فلسفه‌ی عشق افلاطون مستثناء است.
با گسترش ارتباطات، اين نوع عشق شاهد رشد و پيشرفت زيادی بوده. به خصوص با همه‌گير شدن شبکه‌ی جهانی(اينترنت) ما شاهد تعداد کثيری از اين نوع عشق هستيم. همه يا ديده و يا شنيده‌ايم که دو نفر در چت با هم آشنا می‌شوند، سپس هر روز چت‌ها و ايميل‌ها بيشتر و بيشتر می‌شود، تا جايی که دو طرف متوجه می‌شوند که دچار نوعی وابستگی شده‌ و به اين ترتيب يک عشق از درجه‌ی پايين پديد مياد که به تدريج قوی‌تر و بهتر می‌شود.
در اين ميان افرادی که به اين نوع از عشق دچار می‌شوند به دو دسته تقسيم می‌شوند. دسته‌ی اول که اکثريت جامعه‌ی عاشقان اينترنتی را تشکيل می‌دهند آنهايی هستند که ميل دارند روابط آنها پا از حد اينترنت فرا نهد و مشتاق به ديدارهای رو در رو و فيزيکی هستند. دسته‌ی دوم که تعداد آنها در هر ۱۰۰ نفر به سه يا چهار نفر هم نمی‌رسد عده‌ای هستند که اصولاً به اين روابط قانعند و معتقدند که تبادل عشق نيازی به ارتباط فيزيکي ندارد.
البته اين دسته هم خود به دو دسته تقسيم می‌شوند. اول، دسته‌ای که به دليل نداشتن فيزيک مناسب(همچون زيبايی چهره يا نامتناسب بودن اندام) از ديدار فيزيکی دوری می‌کنند زيرا از اينکه اين به ظاهر ايرادات در روابط آنها تاثيری بگذارد واهمه دارند.البته اين دسته از افراد از نظر روانشناختي قابل بررسی و توضيحند که از بحث خارج است فقط بايد به اين نکته اشاره کرد که اين نوعی کمبود اعتماد به نفس است که معمولاً توسط پزشک روانشناس با ۹ الی ۱۵ جلسه مشاوره قابل درمان است. اما دسته‌ی دوم عده‌ای از افردند که بيشتر در ايران به چشم می‌خورند. آنان بنا به دلايل فرهنگی، به خصوص شرايط مذهبی و تربيتی از ارتباط حضوری دوری می‌کنند.آنها بر حسب شرايط تربيتی و به خصوص موقعيت‌های اجتماعی، سعی در پرهيز از رابطه‌ی دوستی با جنس مخالف دارند. پس اين حس طبيعی خود را در قالب روابط مجازی ارضاع می‌کنند. کم‌کم اين نوع اخلاق برای آنها تبديل به يک هنجار و نوعی الگو می‌شود. اما نکته قابل توجه در روابط اين قبيل افراد اين است که بعد از آنکه آنان به اين قالب رابطه‌ها عادت کردند کمتر حاضر برقراری نوع اول ارتباط(رابطه‌ی حضوری) حتی در شرايط شرعی و قانونی آن می‌شوند. اما نوع ارتباط آنها از بهترين روابط انسانی‌ست. زيرا انسان چيزي نيست جز بُعد روحي آن، و گر نه جسم و فيزيک انسان متغير و فانی است. اين نوع رابطه بر پايه‌ی شخصيت،بعد روحی و وسعت فکر افراد شکل می‌گيرد. هنر و دانايي‌های انسان ارزش او هستند و ديگر چيزهای بی ارزشی چون چهره‌ی زيبا، ثروت و... در ارزشمندی و علاقه‌ی افراد تاثيری ندارد. اين قبيل رابطه‌ها باعث رشد دو طرف شده و به زندگی انسان بعدي تازه می‌بخشند و چه چيز بهتر از اين؟
در پايان به اين مطلب اشاره کنم که ارتباط اين دسته افراد تا حدودی نزديک به ارتباط از نوع عالی یعنی ارتباط روحانی انسان با خدا است.از موارد تشابه می‌توان به رشد عاشق، نديدن اما اعتقاد داشتن و... اشاره کرد. برای تمام عاشقان دنيا آرزوی موفقين و پيروزی می‌کنم. سر فراز باشيد.

 
 
ترانه‌ی زخمی از عشق
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٦
 
يه شب آريو خواب اريکا رو می‌بينه و فرداش برای سبک شدن و همچنين توضيح خواب اون شب يه شعر گفت.از اونجايی که آريو مثل خودم رشته‌اش رياضيه پس روش شعر گفتنش رو از من گرفت. يعنی اون هم اول يه بيت از حافظ گرفته.در ضمن خيلی هم از تخلص من خوشش می‌اومد با اجازه‌ی من اين شعرش رو با تخلص نيما سروده.

شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت~~~روی مه پيکر او سير نديديم و برفت
او لسان بود که از غيب به صد حيلت و ناز~~~باده‌ی عشق به من داد، چو نوشيدم رفت
در پی جام دگر دوزخ و دنيا گشتم~~~ در بهشت است می ديگر او بايد رفت
دوش در خواب نگار آمد و با من اين گفت~~~ چه نشستی که به آنی عالمی آمد و رفت
تو هنوز از می آنروزه‌ی من سرمستی~~~ سر به هشياری خود آر، که مستی هم رفت
نشوی مست تو از هيچ به جز از لب من~~~ ورنه اين عشق به هنگام سحر ديدی رفت
رو به اين مکتب عشق و طلب جانان کن~~~ چو شدی فرهاد از هر دو جهان بايد رفت
خواستم من که بگويم سبب مستی خود~~~ چونکه بگشادم لب يار ز درگاهم رفت
تو در اين طوف که چرخيدی و در راه جنون~~~ دست نيما به مدد گير که امدادش رفت

 
 
زخمی از عشق در غربت ۲
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤
 

(ادامه‌ی داستان پايين) تا اونجا رسيده بوديم که اريکا روز سومی که براش راجع به مرگ حرف زدم چيزی گفت که من از حال رفتم. ماجرا از اين قرار بود که من بهش گفتم: چرا اينقدر دوستداری که از مرگ حرف بزنم؟ و جمله‌ی اون اين بود:because I got canser...blood canser (چون من سرطان دارم... سرطا خون)... زياد داستان رو طولانی نكنم، با هزار بدبختی بعد از مدتی خودم رو به آمريكا رسوندم، با كلی سختی خودم رو به محل زندگی اون رسوندم. مامانش من رو شناخت و من رو به بيمارستان رسوند.وقتی رسيدم اونجا با دختری با چهره‌ی زرد... رنگ به لباش نداشت... خسته و مريض. وارد اتاق كه شدم نور شادی تو چشمای عسلی قشنگش درخشيد. سلام نكرد،هيچی نگفت جز اينكه چشماش رو بست و سرش رو تا حدی كج كرد و اين اولين باری بود كه لبام روی لبای يك آدم می‌لغزيد و لذت‌بخش‌ترين مسئله اين تود كه اون لبها لبهای معشوقم بود... معشوقی كه تا به حال هرگز لمسش نكرده بودم. در آغوش گرفته بودمش و بو می‌كشيدمش.اون و من با هم از شادی و غم اشك می‌ريختيم و هيچ كدوم حاضر نبوديم همديگه رو رها كنيم. از اون روز من اونجا موندم. هر روز براش كتاب داستان می‌خوندم. گاهی آهنگ لاو استوری (love story)  و گاهی هم (Ican`t tell you why) از گروه ايگلز رو می‌خوندم.هر روز شادی‌های ما به خاطر باهم بودنمون بيشتر می‌شد. يه روز پزشكا كه ديگه از معالجه‌ش نا اميد شده بودند دستگاههايی رو كه بهش وصل بود رو ازش جدا كردن و گفتن كه اين مدت باقی مونده از عمرش، بهتره راحت باشه. در تمام طول اين مدت من شب و روز كنارش نماز می‌خوندم و دعا می‌كردم و اون هر روز بيشتر راجع به اسلام از من می‌پرسيد. يك روز تولد يكی از بچه‌های بستری در بخش كودكان بيمارستان بود و من و اون هم در ون مهمونی شركت كرديم. من برای بچه‌ها با پيانو آهنگ تولدت مبارك رو زدم. بعد با بچه‌ها بازی كردم و اريكا هم برای دسته‌ای از بچه‌ها قصه می‌گفت. اين رفت و اومد ما تو بخش كودكان ادامه داشت. بچه‌های تو بخش به من می گفتن عمو آريو (uncle aryo) و به اريكا می‌گفتن خاله اريكا ( aunt ericka). هر وقت من و اون تنها بوديم براش از شاملو، فروغ، نيما، سهراب و مصدق هر چی كه بلد بودم ترجمه می‌كردم و براش می‌خوندم و اون روز به روز به شعر ايرانی شيفته‌تر می‌شد.
حدود دو ماه كه از اقامت من در آمريكا می‌گذشت و پول من داشت ته می‌كشيد، يه موسسه‌ی خيريه كه ماجرای ما رو فهميده بود با قرار يك شرط خرج شش ماه اقامت من رو در اونجا پرداخت كرد( اين دو ماهی رو كه بودم به علاوه‌ی چهار ماه آينده) شرط هم اين بود كه من می‌بايست به فعاليتم در بخش كودكان ادامه بدم.
تو هفته‌ی ششم بوديم كه اريكا اشهدش رو گفت و مسلمون شد. هيچوقت يادم نمی‌ره زمانی رو كه يه رو سری خوشگل براش خريدم و اون با كلی شوق و ذوق روسری رو سرش کرد. بعد از اون توی هفته‌ی هفتم بود که به خاطر راحتی بيشتر، من و اون به کمک يک طلبه‌ی ساکن اون شهر به عقد موقت هم در اومديم. از اواخر هفته‌ی هفتم بود که اندام بدنش شروع به فلج شدن کرد. هميشه می‌گفت که شعر تولدی ديگر از فروغ رو خيلی دوست داره. به خصوص بخش پايانيش رو که راجع به اون پری حرف می‌زنه.
هر روز صبح که از خواب بيدار می‌شد، دست روش رو می‌شستم، موهاش رو شونه می‌کردم. عطر موهاش هر روز برام دلپذيرتر از ديروز بود. بعد روسريش رو سرش می‌کردم. گاهی هم يه کمی آرايشش می‌کردم. و اون هميشه با يه بوسه از تشکر می‌کرد. اون روزا ديگه فقط کار ما اين شده بود که راجع‌به بعد از اينکه خوب بشه حرف بزنيم.يا وقت اينطوری می‌گذشت يا اينکه من براش از شعرای شاملو، فروغ، نيما، مصدق، سهراب و حافظ هر چی که می‌تونستم ترجمه می‌کردم و می‌خوندم. هميشه می‌گفت: من همان پری کوچکم که شب از يک بوسه‌ی تو می‌ميرم و هر صبح به يک بوسه‌ی تو دوباره متولد می‌شوم. آخه هر شب پيش از خواب پيشونيش رو می‌بوسيدم و صبح که از خواب پا می‌شد بعد از کارايی که هر صبح براش می‌کردم نگاهش می‌کردم و بعد با همه‌ی عشقی که تو وجودم لبام رو روی لبش می‌ذاشتم گرچه از اواخر هفته‌ی هشتم ديگه قدرت بکلم و اينکه لباش رو روی لبهام به گرمی بلزونه رو نداشت اما هرگز عشقی رو که در اون لحظات بين ما بود رو فراموش نمی‌کنم. داستانها،آوازها،شعرها،بوسه‌ها و نگاها ادامه داشت تا اينکه يکی از اون شبايی که به قول خودش به يک توسه‌ی من به خواب فرو رفت،ديگه با بوسه‌های پياپيی که به بدن بی‌جانش می‌زدم، ديگر متولد نشد. با اينکه برای پدر و مادر و دوستان اون سخت بود که اجازه بدن که اون رو توی قبرستون مسلمونا خاک کنن، اما برای احترام به وصيتهای اون اريکا گورا،مسلمانی معتقد، در آمريکا در قبرستان مسلمانها به خاک سپرده شد و در اين ميان فريادهای پسری به گوش می‌رسيد که داد می‌زد: آخه خدااااااااااااااااا مگه اين تازه مسلمونت چه گناهی کرده بود؟ مگه منو اون چيزی جز اون چيزی که تو گفتی عمل کرديم که سزامون جدايی باشه...خداااااااااااااااااااا


 
 
زخمی از عشق در غربت
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢
 

آقايون و خانومها در حالی که لباس سياه به تن داشتند کنار قبری که داشتند با خاک روی مرده‌اش رو پر می‌کردند ايستاده بودند. هيچ کس گريه نمی‌کرد فقط همه چهره‌های غم زده‌ای داشتند. در اون ميون فقط صادی گريه‌ی يه پسر نوجون به آسمون می‌رفت اون داشت تو ايالت آريزونای آمريکا به زبون فارسی داد می‌زد، فرياد می‌کشيد: خدا آخه چه‌طور تونستی؟ مگه اين بنده چه بدی در حقت کرده بود؟ اشک و گريه امونش نمی‌داد. آخه خداااااااااااااااااااااااااااااا. اما اونجا هيچ کس نه حرفاشو و نه احساساتش رو درک نمی‌کرد.
اين آغاز داستان يه زخمی از عشقه که بنا به دلايلی از من خواسته که داستان زخم روی دلش رو نقل کنم. من دارم اين داستان رو از زبون خود آريو براتون نقل می‌کنم.

اون وقتا برای تقويت زبانم هر شب از می‌رفتم تو رومهای خارجی‌ ياهو و با خارجی‌ها چت می‌کردم. به خاطر آی.دی ای که داشتم، معمولاً تا وارد روم می‌شدم چندين تا پی ام برام باز می‌شد. و اکثراً هم دختر بودم. راستی معنی آی.ديم هم می‌شد پسر مهربون.اون شب طبق معمول هميشه وارد روم شدم که دو تا دختر بهم پی‌ام دادن. يکی‌شون يه مشکل روحی داشت که بعد از راهنماييش ازم خداحافظی کر اما با اون يکی بيشتر صحبت کردم. اولين موردی که باعث شد من و اون بيشتر با هم حرف بزنيم راجع به مسئله مليت بود آخه اون روزا هر کس ازم می‌پرسيد از کجايی؟ جواب می‌دادم: از زمين. اون اعتقاد داشت که آدم نبايد مليت خودش رو پنهان کنه و اين باعث شد که من به صحبت با اون راقب بشم. از اونجايی که موضوع مورد علاقه‌ی من در مورد بحث با خارجی‌ها مسئله‌ی عشق و ديدگاه خود شخص و مردم کشورشون راجع‌به اين مسئله بود و در ضمن اين که من روم نمی‌شد با اون راجع به همچين چيزی حرف بزنم، شب دوم باهاش راجع به مهربونی حرف زدم آخه اون از مون شب اول همش به من می‌گفت که تو مهربونترين آدم روی زمينی. صحبتهای ما در مورد مسائل مختلف ادامه داشت و هر شب راجع‌به يه موضوع با هم بحثهای مفصلی می‌کرديم و جالبی قضيه اينجا بود که هميشه و بدون استثناء با هم در همه مورد تفاهم داشتيم.صحبتهای ما ادامه داشت و زبان من روز به روز به خاطر صحبت با اون بهتر و بهتر می‌شد تا حدی که مدير کلاس زبانمون به من پيشنهاد کرد که بعد از پايان اون ترم، سه ترم رو رها کنم و در چهار ترم بعد ادامه يادگيری‌هام رو انجام بدم.
همه چيز داشت طبق روال عادی می‌گذشت تا اينکه بعد از سه هفته که از آشناييمون می‌گذشت و هر شب با هم صحبت می‌کرديم اون از من عکس خواست من هم بلافاصله عکسی رو که به تازگی به همراه گيتارم گرفته‌بودم، براش فرستادم. اون به شدت از چهره‌ی من خوشش اومد. مدام می‌گفت که به قيافه‌ات ميخوره که خيلی دوست دوختر داشته باشی. چند تا داری؟ اما من که تا اون روز دوست دختر نداشتم گفتم: جز تو هيچ کس. اينو که گفتم کاراکتر متعجب رو فرستاد و گفت: ببينم می‌خوای بگی که تو هم همون کاری رو کردی که من کردم؟ من پرسيدم چی؟ گفت من به دوست پسر داشتم که خيلی دوستش داشتم اما از زمانی که تو رو خوب و کامل شناختم ديگه اون رو دوستش ندارم. و بعد از اون جمله‌ی معروفی رو گفت که به هر زبونی حتی به زبون دشمن آدم هم شيرينه گفت: آريو دوستت دارم.
راستی تا يادم نرفته اسم اون هم اريکا (Ericka) بود. من و اريكا بعد از اون بيشتر با هم حرف می‌زديم و هميشه محيط (imviroment) قلبهای پايين رو ( falling heart) رو استفاده می‌كرديم. تو اين محيط وقتي Ctrl+G رو بزني، به بوس گنده برای طرف می‌فرسته.
يه مدت قضيه‌ی ما با لاو تركوندن گذشت تا اين كه چهار روز آن لاين نشد. در طول اون چهار روز نمی‌فهميدم كه چه می‌كنم. فقط می‌دونم كه بخاطر غذا نخوردن روز چهارم كارم به بيمارستان كشيد. وقتی تو بيمارستان از طريق لپتاپ دكترم كه موضوع رو باهاش در ميون گذاشته بودم آنلاين شدم، ديدم اون آنلاينه توي Status bar نوشته بود Waiting for aryo. plz come i need u  من سريع بهش پی ام دادم.گفتم اين چند روز كجا بودي؟ از نگرانی مردم. گفت به علت سر درد و از حال رفتن‌های زياد، تو بيمارستان بستری شده بودم. اونطوری اريكا گفت، آزمايشات چيزی رو نشون نداده بود. ما دوباره مدتی با هم چت كرديم، تا اينكه من برای روز ولنتاين براش يه دسته رز صورتی فرستادم.آخه اون موقع ايران كرديت‌كارت رو پرداخت می‌كرد و من يه حساب كرديت باز كردم. اون يه بار به شوخی شماره‌ی تلفن من رو گرفته بود و به شوخی گفت كه بهم می‌خواد زنگ بزنه اما از اون قضيه خيلی وقت می‌گذشت و من مطمئن بودم كه اون زنگ نمی‌زنه.ساعت سه‌ی شب بود و من در خواب ناز كه صدای زنگ تلفن همه‌ی ما رو از خواب بيدار كرد. من گوشی رو برداشتم:
_ الو بفرمائيد؟
_ Hi can i talk to mr.aryo zahedi? (سلام، می‌تونم با آقای آريو زاهدی صحبت كنم؟)
_ yeah it`s me. who r u? (بله،خودم هستم. شما؟)
_ (از اينجا به بعد رو به فارسی می‌گم) روز ولنتان مبارك عشق من
_ اريكا خودتي؟
_ آره عزيزم. دستت برای گلهای قشنگت درد نكنه.
_ قابلی نداشت. من كه جز تو هيچ چيز ديگه‌ای رو به اسم گل قبول ندارم.
لاو تركوندن ما تا حدودا ۷ صبح طول كشيد. از اون به بعد هر روز يا من يا اون به هم زنگ می‌زديم و با هم حرف می‌زديم. اين حرف زدنا يه ايراد كوچولو داشت و اون اين بود كه من ديگه نمی‌تونستم از ديكشنری‌های تو كامپيوتر استفاده كنم. عشق ما هميطور روز به روز بيشتر و بيشتر می‌شد. اما نمی‌دونم كه چرا مدتی بود كه خيلی پافشاری می‌كرد كه براش راجع‌به مرگ حرف بزنم.من هميشه تو حرفام زمانهای انگليسی رو اشتباه می‌كردم. برای همين خيلی دوست داشت من براش حرف بزنم. در عين حال می‌گفت تو خيلی كامل همه چبز رو بررسی می‌كنی و هر چی راجع به من و احساساتم می‌گی درسته. پيشترها راجع به دينش سئوال كرده بودم.اون يه پروتستان بود.پروتستان‌ها اعتقادهای قوی‌ای نداشتن. بحث مذهب ما زمانی تخصصی‌تر شد كه حدود دو روز براش راجع به لحظه‌ی مرگ در اديان مختلف و دنيای بعد از مرگ گفته بودم. تا اينكه بعد از سومين روزی كه به خاطر پافشاری‌هاش در مورد مرگ حرف زده بودم، يه چيزی به من گفت كه من پای تلفن از حال رفتم. ادامه‌ی داستان رو سه روز ديگه براتون می‌گم