آدم خونه به دوش

 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٩
 

به پيش نهاد دوست عزيز و نويسنده‌ام شادی مي‌خواهم از داشته‌ها حرف بزنم. چه مدحي نيكوتر از نثر سعدي؟

منت خداي عزوجل كه طاعتش موجب قربتست و بشكراندرش مزيد نعمت. هر نفسي كه فرو ميرود ممد حياست و چون برمي‌آيد مفرح ذات.

واينست تمام من.نفسي كه به من داد. روزگاراني كه بر نفس من چرخانيد و كنون برايم اين به جاي نهاده.

قلب آنچه كه سراسر نمايشيست از لحظه‌ها.
نگاه
آنچنان كه توانست افق را در يابد
لبخند كه به غم و شادي بر لبانم جاريست
اشك
همان آبي كه از برفهاي كوه بخي غم من سر چشمه مي‌گيرد
ترانه
با نوايي آكنده از طومار به هم پيچيده‌ي هر دل
سكوت سرشار از ناگفته‌هاي نا گفتنی
عشق ترانه‌اي كه سكوت نگاهم را در اشك قلبم حتي با لبخند مي‌پيوندد
داشته‌ام چنان بوسه‌هايي گرم. دارم چنين لبخندي سرد
داشته‌ام جنان اميدي روشن. دارم چنين چنين نگاهي خاموش
دارم دلي تنگ. اما افق هنوز روبروي من است. هنوز خورشيدي هست كه براي من طلوع مي‌كند و ماهي سپيد رو كه نور قلبش اقيانوس‌ها را به هنگام درد و دل به به سوي خود مي‌كشد. زبانم و دستهايم و قلم هنوز براي من آواز مي‌خوانند. هر چند سوز آهنگشان دل سنگ خارا را مي‌سوزاند اما هنوز آتش عشق در وجودم گرم است.
مي‌دوم، مي‌خوانم، مي‌خندم، و به اميد مي‌انديشم و اي زندگي اين منم كه هنوز با همه‌ي پوچي از تو سرشارم. گرچه خورشيدم غروب كرده اما مي‌دانم.مي‌دانم كه دوباره طلوع مي‌كنم. مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم.
چه بگويم از داشته‌ها كه هر كدا اميديست و هر مرگ آغاز زندگيست.
بايان خط‌هاي سفيد خيابان‌ها ابتدا دنياي بي خطيست كه در آنجا هيچ كس را به جرم عشق ورزيدن به دار عدالت بي‌عدالتي نمي‌آويزند.
پس اي شاعر شعري بگو.هر چند با غلط، بي‌وزن.


 
 
برای کسی که هرگز او را ندشته‌ام
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري‌ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند
قفل
افسانه‌ييست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا بو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست
تا من به خاطر شعر رنج جست و جوي قافيه
نبرم.
روزي كه به هر لب ترانه‌ييست
تا كمتري سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايی
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم

و من آن روز را انتظار مي‌كشم
حتي روزی
كه ديگر
نباشم.

هرگز فراموش نخواهم كرد. بوسه‌ها، لبخندها، لحظاتي را كه در كنار هم داشتيم. آن روز را كه براي من، بله فقط براي من نوشتي كه دوستت دارد را از من بسيار بپرس. دقايقي را كه دست من، چنگ گيسوان تو را مي‌نواخت. آن زمان را كه به شانه كشيدم بار سنگين غم سيل اشك تو را. لحظه‌اي را كه لبانت شارب مستي ابدي را نوشيدم.هنگامي را كه به من گفتي «دوستت دارم»
زمان اي دزدي همه‌ي چيزهاي شيرين را از آن خود مي‌كني

اين را هم به فهرست خود اضافه كن

او روزي به من گفت:«دوستت دارم»

آري اي عشق

 


 
 
 
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۸
 

 

به نام خدا

پرنده و ماه

پرنده گفت: از مادرم چيزي برايم بگو.

ماه گفت: نگران بود... مي‌گفت: آسمان ديگر پروازگاه امني نيست، شاخه‌هاي درختان ديگر جاي امني براي ساختن آشيانه نيست.

و آبشخورها و چشمه‌هاي زمين در بيررس شكارچيان است...

پرنده خنديد: مادرم بيهوده نگران بود... من به هر كجاي اين آسمان آبي كه بخواهم پرواز كنم...

بر روي هر شاخه‌اي كه بخواهم آشيانه مي‌سازم و از آب زلال‌ترين چشمه‌ها مي‌نوشم.

تيري كه بالهايش را نشانه گرفته بود، كاري شد و پرنده  نيمه‌جان و سنگين به سوي زمين كمانه كرد.

ماه پرسيد: به فرزندت چه بگويم؟

پرنده گفت: بگو آسمان ديگر پروازگاه امني نيست...

 

داستاني رو كه خوندين از نوشته‌هاي بابام بود.

 آره دوستان آسمان ديگه پروازگاه امني نيست.

ديگه نمي‌شه تو اين هواي آلوده  بادبادك هوا كرد. ديگه دست ذهن هيچ كودكي با اون ابراي سياه تو آسمون شكلاي قشنگ نمي‌سازه.

ديگه اين غوزك پا ياري رفتن نداره.

ديگه عشق ورزيدن تو اين دنيا يعني انجام غلط‌ترين و پستترين گناه روزگار.

ببينيد عشق چه مي‌كنه: غرور آدما مي‌شكونه تا حدي كه حتي يه مرد به خاطر عشق خودش رو كوچيك مي‌كنه.

يه چيز ديگه من هم مثل پرنده‌ي تو قصه‌ي بابام بدجوري زمين خوردم.

چه قدر سخته كه آدم كسي رو كه خيلي دوسش داره رو ناراحت ببينه اما نتونه با حرفاش آروم كنه. آخه مي‌دونيد حرف عاشق به دل معشوق مي‌شينه اما حرف من كه براي اون كوچكترين ذره‌هم نيستم هرگز نمي‌تونه ذره‌اي بار غم رو از رو شونه‌هاش برداره تازه خودم هم شد غوز بالا غوز. هر لحظه با دوست دارم گفتن‌هام آزارش ميدم. با اين اخلاقم كه همش منتظر يه نگاه عاشقانه از اونم اما اون هم هرگز نمي‌تونه اين رو به من بده هر روز دارم ناراحتش مي‌كنم.خاك بر سر من. مگه من نمي‌گم  كه دوسش دارم؟ پس چه‌طور مي‌تونم اينقدر خود خواه باشم كه براي شادي خدم اون رو ناراحتش كنم؟ من به همين دلايل مي‌خوام رهاش كنم. اما چي‌كار كنم كه اون با اين كه نمي‌گه و با اينكه هرگز عاشقم نيست اما دوسم داره. ولي نه چه فرقي مي‌كنه. اون هزار نفر مثل تو دور و برش رو گرفتن پس چي كار كنم. نه راه پس دارم نه راه پيش. نه آسمان ديگر پروازگاه امني نيست.


 
 
يا حق
نویسنده : نیما آذرآیین - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱
 
به نام حق حقیقت گوی
وقتی این نام خدا رو به کار می برم دیگه نمی تونم غیر از حقیقت چیزی بگم. بر خلاف همیشه امروز نمی خوام درس بدم. امروز اومدم برای گفتن حرفی که هر کلمه شبیه مرگه و آخرش شروع دوباره ی منه.می خوام از این زندگی کرم وار رها شم. می خوام پرواز کنم و برای این پرواز باید از این همه تاری که دور خودم پیچیدم رها بشم. آخه می دونید، من توی این پیله به قدر کافی پیچیدم و حالا وقت رها شدنه. می خوام برم. می خوام از جهانی که جز تاریکی این پیله های سرد هیچی نداره و همه ی شادی هاش از جنس پوشال و پوچیه بپرم. می خوام بشم اون پروانه که همه ی کرم های سنگین و همه ی پیله ای ها به پروازم حسرت بخورم می خوام اونقدر برم بالا که به خورشید برسم. در این میون همیشه برای اینکه یادم نره کجا بودم و چی من رو به اینجا رسوند به گذشته و دنیای گذشته ام سر می زنم. می دونم ازم دلیل می خواین. هرگز نمی شه به کسی هنوز از می این جهان پوشالی مسته از هشیاریی که بعد از نوشیدن اون می والا برای انسان ایجاد می شه چیزی توصیف کرده. آخه از سوخته ها صدایی بلند نمی شه. اما کمتری دلیلش اینه که غصه هایی به من وارد شدند که از جنس دنیای پرواز بودند اما من داشتم با اون غم ها توی این پیله می سوختم. یادم به یه شعر افتاده، می نویسم و نام روزی که روز قرار همه ی سوختگانه باهاتون خداحافظی می کنم. البته طبق قولم گه گاهی با نام مرحوم نیما بهتون سر می زنم . از اخوان ثالث:
شرمگین از رد پاهایی،
که بر آنها می نهاذم پای
گاه گه با خویش می گفتم.
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تا گذاری جای پای از خویش؟

ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار کنيد ، خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد .
شاید از معدود آدمایی که این حرف من رو فهمید زخمی از عشق و احسان هک بويز بود.